جعفر شهرى باف

62

طهران قديم ( فارسى )

مىفروخت . و با ورود اطباى خارجى به ايران و بنام دواخانه مظفر الدينشاه و دار الخلافه داير گشته بود . مشتريان و مراجعان اين داروخانه منحصر بود به اروپائيهاى مقيم تهران و اعضاى سفارتخانه‌ها و كمتر كسى از اهالى بومى بود كه با آن سر و كار بهم رسانيده مگر آنكه خيال لودگى و مسخرگى و آزار و اذيت داشته باشد . به اين طريق كه چون دواهاى فرنگى را همان جوهر داروهاى ايرانى مىدانستند جهت تحقير دواهاى فرنگى روزى يكى مراجعه كرده ( جوهر گندم ) « 104 » ميطلبيد و وقتى شورين ساده و بى خبر اظهار ناآشنائى مينمود از ميان دستمال يا كاغذ مدفوع خشك يا ترى بيرون آورده مىگفت از اين مىخواهد ، روزى ( كپسول ريش‌دراز ) از او مىخواستند و پشكل بز را نشانش مىدادند و يا ( قرص قمباره ) « 105 » از او خواسته چون درباره‌اش تحقيق و پرسش مينمود از پائين صدا ! برآورده فرار ميكردند . از جملهء اين كارها هم شرطى كه كسى مىبندد تا وسط دواخانهء او رفع حاجت نمايد و آمده از شورين نفت مىخواهد و چون شورين مىگويد ندارد و به او جواب رد مىدهد مىگويد : به دواخانه‌اى كه نفت نداشته باشد بايد ريد و تنبانش را پائين كشيده وسط دواخانه تغوط مىكند كه بعضى مىگفتند اين شرط براى سه مرتبه بوده به اين ترتيب كه شورين براى اينكه دگر باره به اين محذور برنخورد نفت هم مىآورد و مردك روز ديگر مىآيد و باز هم سراغ نفت مىگيرد و شورين جواب مثبت داده از او طلب ظرف مىكند كه مردك مىگويد : به دواخانه‌اى كه قاطى دوا نفت بگذارد بايد ريد ، تا مرتبه سوم كه چون وارد مىشود و از نفت سؤال مىكند ، شورين مىگويد : چكار به داشتن نداشتنش دارى ؟ كارت را بكن و غايله را ختم مىكند . اين تنها كاسب فرنگىاى بود كه توانسته بود با اين احوال و مشكلات مقاومت داشته خودش را حفظ بكند ، اما در عوض توسط همين كارها كه با وى و داروخانه‌اش انجام شده تعريفش به اين سوى و آن سو ميرسيد ، در اندك زمانى

--> ( 104 ) . نام اديبانه‌ى مدفوع آدمى ! ( 105 ) . اسم متداول خمپاره .