جعفر شهرى باف

536

طهران قديم ( فارسى )

عشق و محبت به جايى مىرسد كه هفته به هفته ، پادشاه از قصر كنيزك بيرون نمىآيد تا آنجا كه كار مملكت باختلال گراييده دشمنى زنان ديگر او نيز بر كنيزك انگيخته مىشود تا زهرى در طعامش نموده معدومش مىكنند . اما اين كار هم تأثيرى در عشق پادشاه نمىگذارد بلكه صد چندان او را بر محبت وى بىآرامتر مىسازد ، در حدى كه با جسم بىجان او نيز همبسترى مىكند تا زمانى كه جسد متعفن و متورم شده ؛ خيرخواهان با زحمت زياد پادشاه را جهت حفظ سلامت از تمتع او مانع مىشوند و دريافت اجازهء دفن مىكنند ؛ در اين وقت كه پادشاه بر سر نعش كنيز سر به ديوار مىكوبيده بىتابى مىكرده است واقعه‌اى رخ مىدهد كه راز عشق پادشاه را بر وى برملا مىسازد و اين آنكه چون مرده را براى غسل و كفن به غسالخانه مىبرند غساله‌اش كه پيره‌زن عجوزه‌يى بوده طلسمى از جامهء كنيز مىيابد و آن را همراه خود مىكند كه ناگهان پادشاه دل از كنيز داشته به غساله مىدهد و چون او را به دستور پادشاه جهت آماده ساختن همخوابگى مىبرند ، هنگام تعويض لباس طلسم از جامه‌اش بيرون مىافتد كه بيرون افتادن طلسم از جامه همان و رانده شدن بخوارى خوار هم از نظر پادشاه همان ! و اثر طلسم ظاهر و نام آن « سوسن غساله » مىشود ! طلسم شمامه و دمامه شمامه و دمامه طلسم دو روى ديگرى بود كه يك روى آن به شكل مردى و روى ديگرش به صورت زنى و بر روى صفحه‌يى از پولاد كنده مىشدند و اين نيز چنان بوده كه دو ديو ماده يكى به نام « شمامه » و يكى به نام « دمامه » وجود داشته كه شمامه زن پادشاه ديوان و دمامه خدمتكار وى بوده است تا وقتى دمامه كه عجوزه‌يى گشته همچنان باكره مانده ، از زشتى هيچ نر با او نپيوسته بوده ، تا روزى همچنانكه از بخت بد شكوه داشته به خدا مىناليده است جهت نظافت ، داخل خزانهء پادشاه مىشود و در آنجا كتابى به دستش ميرسد كه از آصف بن برخيا وزير حضرت سليمان بوده در آن نقوشى با علايم محبت و عداوت ، ثبت بوده است كه كتاب را ربوده از روى آن دو نقش ، يكى به عداوت شمامه كه از وى آزار بسيار ديده بوده است و يكى به شيرينى خود و محبت پادشاه فراهم ساخته در جامهء خود