جعفر شهرى باف

384

طهران قديم ( فارسى )

آب و تاب براى همسرش تعريف مىكند ! ماجرائى كه به غير او هم نسبت داده شده است . قصهء ديگرى هم از امين الدوله بود كه مىگفتند در ابتدا مردى بوده تهىدست كه فرارا از كاشان مهاجرت مىكند تا اينكه در تهران بخت با او يار گرديده در حد مقام وزارت بالا مىرود و با اطلاع از آن ، عده‌اى از همشهريانش كه گويا جد خود نگارنده نيز از آن جمله بوده است ، تا شايد به مقام او برسند روانه تهران مىشوند ، كه جز پريشانى و مايه‌سوزى و دربدرى ، چيزى نصيبشان نمىگردد ، در آن حد كه يكى از ايشان تا ديگران را از جلاى وطن منع كرده بفهماند آنچنان هم كه تصور كرده‌اند در تهران پول نريخته ، بوى كباب نيست و خر داغ مىكنند ، اين بيت را ساخته روانهء كاشان مىكند : صد هزاران . . . كاشى پاره شد * تا يكى زانها امين الدوله شد نسيم شمال از ديگر سكنهء اين خيابان يعنى دروازه شميران ، يكى هم اشرف الدين حسينى مدير و صاحب روزنامهء نسيم شمال بود كه چندى در پارك مهمان امين الدوله بوده است ؛ اما با همهء مهربانى و پذيرايى ، وى بيغولهء مدرسهء صدر و زندگى طلبگى را ترجيح داده ترك خانهء او مينمايد و اشعارش را در اين زمينه كه از سكونت خود و دزدى دغلى ، بست و بندهاى بزرگان سوژه گرفته بوده به اين نمونه در روزنامهء خويش درج مىكند : بُدو به دو به دو نسيم شمال * اينجا رو تهرونش ميگن اينجا كه ما نشسته‌ايم * دروازه شمرونش ميگن ز شهر رشت دم مزن * آنجا رو گيلونش ميگن هيچ نمىترسى تو مگر ، * ز دزدهاى گردنه آسه بيا آسه برو * كه گربه شاخت نزنه . . . جاى ترديد نمىتواند باشد كه اگر گوشه‌يى از سخن نسيم در اين شعر ، دزدهاى كله‌گنده و ميزبانش بوده است اما بيشتر نظر او به كسبهء دزد محل بود كه ، بىرحم‌تر و دزدتر و بىانصاف‌تر از دكاندارهاى دروازه شميران در هيچ نقطهء تهران