جعفر شهرى باف
341
طهران قديم ( فارسى )
« يا على ترا قسم مىدهم به جگر لخته لخته شده از زهر حسنت ، كه هر كس دو دقيقه با قدمهاى مردانهاش مرا مهمان كند و معركهام را نشكند ، و يا على ترا قسم مىدهم به نالههاى غريبى دخترت زينب قدمهايش را در سر پل صراط نلرزان . مردم : آمين ! « يا على ترا قسم مىدهم به خون گلوى حسينت كه ناحق به خاك گرم كربلا ريخته شد . اشكهاى اين جمع را ذخيرهء آخرتشان گردان . مردم ؛ آمين ! « يا على هر كس از اين جمع ، حاجتى ، دردى ، مطلبى دارد ترا قسم مىدهم به عصمت مادرت فاطمه و به عصمت همسرت فاطمه و به حق دستهاى قلم شدهء فرزند رشيدت قمر بنى هاشم ، امروز را به غروب نرسانده حاجتش را برآور ، با زبانى كه آمينشو ميگه . مردم : آمين ! حالا من از اين طرف دست راست خودم دوران مىزنم ، هر كس داشت و دستش با يك تومان ، پنج قران ، دو قران ، دهشاهى ، يك شاهى ، يك انگشت از خاك ته كفشش بدست من گذاشت ، اى خدا دست دهنده شو تا زنده هست زيردست نكن و هر كه هم نداشت و نداد ، به حق پاره پاره تن كربلا هجده سالهء حسين بهش بده و خجالتش نده : بسم اللّه الرحمن الرحيم . . . حق زيردستت نكند . مرتضى على عوضت بده . قمر بنى هاشم دستگيرت باشه . « لازم به ذكر است كه اگر دو چشمش سفيد شده بود و بيناييش از دست رفته بود ، اما از پايين مردمك چشم چپش شبح و شكل و شمايل مردم را تشخيص مىداد و مىتوانست با بالا گرفتن سر ، صورت و ظاهر مخاطب را معلوم كند . . . . برو پيرمرد حبيب بن مظاهر را زيارت كنى ، اى تو كه پنجهزارت « 60 » به
--> ( 60 ) . پنج قرانى ؟ هر قران كه معادل يك ريال بود ، به هزار دينار قسمت شده بود ، در بيست . پنجاه دينارى كه دو پنجاه دينارى ( يكشاهى ) را صد دينار مىگفتند . در اين قرار : يك شاهى ، صد دينار ، سه شاهى كه در اين مبلغ « شاهى سفيد نقره نيز ضرب شده بود » يك عباسى ، پنج شاهى ، سيصد دينار ، هفت شاهى ، دو عباسى ، نه شاهى ، ده شاهى ، يازده شاهى سه عباسى ، سيزده شاهى ، هفتصد دينار ، پانزده شاهى ، چهار عباسى ، هفده شاهى ، نهصد دينار ، نوزده شاهى ، يك قران ، دو قران يا دو هزار ، سه هزار ، چهار هزار ، پنج هزار ، شش هزار ، هفت هزار ، هشت هزار ، نه هزار ، يك تومان . ( عباسى ) پولى بود كه شاه عباس اول با اخذ از نام خود رايج كرده بود .