جعفر شهرى باف

308

طهران قديم ( فارسى )

ساز خوش و آواز خوش و باده دلكش * اى بىخبر آخر چه نشستى خبر اينجاست آسايش امروزه شده دردسر اما * امشب دگر آسايش بىدردسر اينجاست اى عاشق روى قمر اى ايرج ناكام * برخيز كه باز آن بت بيدادگر اينجاست آن زلف كه چون هاله به رخسار قمر بود * باز آمده چون فتنه‌ى دور قمر اينجاست اى كاش سحر نامده خورشيد نزايد * كمشب قمر اينجا قمر اينجا قمر اينجاست غالبا قمر بود و تار مرتضى خان نى داوود كه توأمان هم مىشدند ، او تار را بصدا درمىآورد و اين نغمه سر مىداد و اين درآمد زمزمه مىكرد و او دنبالش مىگرفت ، بدون هيچ تمرين و ممارست قبلى ، حتى براى ضبط كه صفحاتش را نيز تماما به همين شيوه يعنى بالبداهه پر مىنمود . اين يك منظره از قمر ، و زمان ديگرى را هم از پيرى و كهولت او مىشناسم كه در خانه‌اى محقر در كنج غربت و بىكسى در حالى كه از فرط فقر و بينوايى بر روى گليم پاره و بسترى ضايع‌تر از گليم با مرگ دست و پنجه نرم مينمود و چون ديگر صدايى نداشت تا جان به تن كسى ببخشد و چون قمرى نبود تا تلئلو رخسارش آيينهء جهان‌نماى دلداده‌اى شود ، حتى كسى به عيادتش نرفت تا تسلايى براى زحمت جان دادنش باشد . خدايش در كنف عنايت آمرزش داشته باشد ؛ زنى بود نيكو سيرت ، باگذشت ، سخى ، بلند نظر ، مهربان ، شاد و بذله‌گو ، فقيرنواز ، دوست‌باز و عشق‌باز ، درويش‌سيرت ، دل رحيم ، در آن حد كه هرگز بينوايى به طرفش دست نياز دراز نكرد كه محروم شده باشد و در اين راه به آن اندازه مسرف كه در زمانى كه يك شاهى ، يعنى يك بيستم ريال را مردم به چند گدا مىدادند تا ميان خود قسمت كنند او پنج قران پنج قران مىبخشيد . پنج قرانيهاى اسكناس تازه درآمده‌اى كه گدايان دور درشكه‌اش جمع مىشدند و خانم خانم كرده ميگرفتند و رنگ گلى آنها كه مرتبه‌يى ناظر دراز كردن دستش به دادن آن به پيرمرد خميده‌اى بودم هنوز جلو ديدگانم مىباشد . « 24 » سواى تهيهء كفش و كلاه و لباس براى اطفال بىبضاعت

--> ( 24 ) . در ارزش و اهميت پنج قرانى و كارآمدىاش كافى است به همين اكتفا نموده بگويم يعنى خرج خانه‌ى دو سه روز افرادى مثل من كه از حقوق ماهى پانزده تومانم در اوائل ازدواج يعنى روزى پنج قران دو قرانش كنار گذاشته شده ، از سه قرانش هم ماهى دوازده قران كرايه خانه ميداديم و -