جعفر شهرى باف
305
طهران قديم ( فارسى )
كى برده از خوبان بجز رنج جدايى شعر غزل جانا ، بهشت ، صحبت ياران همدم است * ديدارِ يارِ نامتناسب جهنم است هر دم كه در حضور عزيزى بسر برى * درياب كز حيات جهان حاصل آن دم است نه هر كه چشم و گوش و زبان داشت آدمى است * بس ديو صورت است كه فرزند آدم است آن است آدمى كه در او حسن سيرت است * يا حسن صورت و بجز اين حشو عالم است هرگز حسد نبرده و حسرت نخوردهام * جز بر دو روى يار موافق كه بر هم است آنان كه در بهار به صحرا نمىروند * عيش خوش ربيع برايشان محرم است آن سنگدل كه ديده بدوزد ز روى خوب * پندش مده كه جهل در او نيك محكم است آرام نيست در همه عالم باتفاق * ور هست در مجاورت يار همدم است گر خون تازه مىرود از ريش اهل دل * ديدار دوستان كه ببينند مرهم است دنيا خوش است و يار عزيز است و تن شريف * ليكن رفيق بر همهء آنها مقدم است ممسك براى مال همه ساله تنگدل * سعدى به روى دوست همه روزه خرم است در اين حال كه تا آن زمان نفس در قفس سينهها محبوس و ندا از جاندارى به گوش نمىرسيد با خاموش شدن او چنان شد كه گويى روانهاى جمع به فغان برآمده سپاسگزارى مىكنند و يكباره چنان شور و ولولهاى فضاى سالن را فرا گرفت و صداهاى احسنت آفرينى طنينافكن گرديد كه گويى قيامت قيام كرده است و در تعقيب آن صلهها و پيشكشها و تقديمىهايى كه از طرف جمعيت روانه و ارسال هديههاى نقدى و جنسىاى از قبيل پول زرد و اسكناس و گلوبند و طوق و انگشترى و سينهريز و امثال آن كه ديوانهوار به طرف او پرتاب گرديد ، بدون آنكه از فرط هيجان توجه به طول مسافت ميان خود و سن و رسيدن آنها بسلامت به دست وى و مانند اين مسائل بكنند ! ! بارى ، قمر الملوك وزيرى نه از آن هنرمندانى بود كه مردم حسب المعمول پس از مرگ وى استرحاما ، از او قدردانى كرده به ذكر خصايلش بپردازند ، بلكه از نوابغ انگشتشمارى كه در زمان حيات ، آن هم از سر صدق دل و شعف باطن به سپاس و ستايشش برمىخاستند و بزرگان شعر و ادبى مانند : شهريار و ايرج و