جعفر شهرى باف

301

طهران قديم ( فارسى )

حرف معموليش شعر بود كه با همان سؤال و جواب مينمود و اينها نمونه‌هايى از آن اشعار او از جمله شعر زير در رابطه با خواستن چاى از قهوه‌چى : يكى چايى تازه‌دم آور اى قهوه‌چىِ خوش اخلاق * كه تا نوش جان سازم و زان شوم چاق نيارى تو كهنه كه ناگه ببينى * به كندم ز تن پوستت دادمش من به دباغ ! و اين شعر دربارهء واگن سواريش : سوارِ شب جمعه واگن شدم ؛ يعنى ( شب جمعه سوار واگن شدم ) سوى لاله‌زار من دوان ران شدم ؛ ( سوى لاله‌زار دوان دوان روان شدم ) يكى چوب بر اسب زد سورچى * كه اسبش بگوزيد چون قورچى خراباتيان جمله نالان شدند * سبيلها به كف مانده حيران شدند حالا اين مصاريع چه ربطى مىتوانستند با هم داشته باشند ، ميرزا ملك دلشاد نوپرداز مىدانست ، آن هم در غليان احساسات ! همچنين اشعار زير : بچه گنجشكى به دست مرد بود * - پر از او مىكند و دل از گنجشك ( يعنى گنجشكك ) پر درد بود * ، رفتم پيشش ، گرفتم ريشش ؛ و گفتم به دو : صد چنين گنجشك روى هم به فرج مادرت ! * هين چين كنى ( يعنى هان چرا چنين كنى ؟ ) گفت تا خواهم بدانم كيست در اينجا فضولم ؟ * گفتمش خود تو و ده جد و آبادت * كه با اين گنجشك چين اين كنى ( يعنى اين چنين كنى ) ملاحظه شود : لا اقل گاهى آهنگ و مقصود و معنى و نظم رعايت شده است . رحمة إله عليه . سينما سپه - كنسرت قمر يكى از ساختمانهاى جديد التأسيس خيابان باغشاه ( خيابان سپه ) سينما سپه بود