جعفر شهرى باف

271

طهران قديم ( فارسى )

ملكوت ترياك وقتى يكى از گويندگان گمنام كه جز مجالس يك ده شاهى يك قران نداشت و پول به مضاربه و مثل آن ميداده است . يكى از بدهكارانش چندى در تأديه بدهيش تأخير و خود را پنهان مىكند تا آنكه مكانش را در قهوه‌خانه عرش يافته بسراغش ميرود و با سماجت مطالبه طلب مىكند و چون خشونتش از حد ميگذرد ، هم‌منقلىهاى بدهكار احاطه‌اش كرده ، نشانيده چايى به دستش داده تعارفش به ترياك نموده چند بست پياپى به كامش ميكنند و مهلتى براى بدهكار بدست ميآورند و در عوض معاملهء قرض خوش‌بهره‌اى برايش با قهوه‌چى انجام ميدهند . از طرف ديگر يكى دو ساعت پس از آن مجلس ترحيم پيرمرد ترياكىاى كه در اثر نرسيدن ترياك كه پسرهايش از او بريده فوت كرده بوده است داشته و اين احوال كه تكليف طلبش با بدهكار اول معلوم و معاملهء نان و آب‌دارى هم با بدهكار دوم يعنى قهوه‌چى منعقد نموده و از نشئه ترياك سرمست بوده روانه مجلس ختم شده ، طبق معمول كه بايد سخنگوى مجلس ترحيم معايب متوفا را محاسن جلوه داده محاسنش را بزرگ بكند ، شروع به گشودن منبر در چگونگى توحيد نموده ، از اشياء كه همه « ناطقند و گويا ليكن به زبان بىزبانى » و آنكه اين نطق و بيان آنها جمله در حمد و تسبيح پروردگار مىباشد و چه و فلان تا آنجا كه مىگويد : اين صداى باد نيست مگر آنكه در جولان فرياد هوهو برمىآورد و آب كه در حركت له‌له نموده الله الله مىگويد آتش كه از زبانه نغمهء جلى جلى و خفى خفى سر ميدهد تا طفل در گهواره كه از گريه و هق هق خود حق حق و گوسفند و بره از بع بع خود حى حى و هر جانور كه از اصوات و الحان خود ، نامى از نام‌هاى پروردگار ، مانند رحيم ، حكيم ، امين ، مبين ، فرد و احد و صمد و مانند آن به زبان مىآورد و آخر كه برگ درختان از برخورد به هم نالهء العفو و كدوى تار و مزمار ضجّهء غفور و غفار و گلوى نى كه سوز سبحان و رحمان و آواز دلى دلى كه آواى وى وى او كه در معنى هو مىباشد و صداى چپق و قليان كه ذكر وفى و غفران و

--> ترياك مجاز معلوم شده بود ، چنانچه اذان مؤذنين با جمله‌ى ( آب است و ترياك ) خاتمه ميگرفت و عيبش فقط اين بود كه ترياكى سست و بيكاره و بىخيال معرفى شده و اين كه عمل عوام الناس معلوم شده از چنان افراد نميتوانسته مشاهده بكنند !