جعفر شهرى باف
213
طهران قديم ( فارسى )
عظمت عشق يا صفاى محبت ! از ديدنىهاى اين بازار دو آهوى نر و ماده بود كه هميشه يكى از آنها بطور آزاد در بازار گردش كرده سر به اين دكان و آن دكان مىكشيد و وسيله تفريح ميگرديد و وحشت و فرار نمينمود . داستان آنها همچنين بود كه وقتى صيادى دامى براى شكار ميگسترد و آهويى بدامش ميافتد و چون بر سر آهو ميرود جفت او را هم پهلوى دام مينگرد كه به حزنانگيزترين وجوه صورت بر صورت آهوى گرفتار مىمالد ، چون گريز و وحشتى از او نمينگرد هر دو را گرفته در اين بازار به فروش مىرساند و دكاندار هم كه داستانشان ميشنود از فروششان صرفنظر نموده نگهشان ميدارد ، اما آزادى آنها مشروط بر اين بود كه هميشه يكى را در قفس گذاشته ديگرى را رها مينمود ، چه دانسته بود بدون وجود ديگرى آهوى آزاد فرار نمىكند و همين طور هم بود كه او خيال كرده بود و عجيبتر آنكه چون شبى جانورى آهوى نر را ميگزد و او تلف مىشود آهوى ماده هم نزديك ظهر همان روز جان ميدهد ! و دو بيتى زير الهام از احوال آهوان مذكور مىباشد كه نگارنده در تازه جوانى سروده ارسال يار جفاكار كرده بود : با اينهمه خوارى كه لگدمال تو باشم * باز آهوى عشقم كه بدنبال تو باشم اى كاش بميرى تو و من بهر تو ميرم * تا آنكه تو مال من و من مال تو باشم