جعفر شهرى باف
142
طهران قديم ( فارسى )
عرق از سر و رويش سرازير شده بود ، با خدا به راز و نياز برآمد : بار الها ! من پيش هر كدام از بندگان تو كه بيچارگى خودم را در ميان گذاشتم كسى نبود تا عقدهاى از دل من برداشته گرهى از كارم بگشايد ، پير گشتهام و عليل ، طاقت و قوتم تمام شده ، توان زحمت و كارم به آخر رسيده ، دخلم رو به نقصان و عيالات اطرافم را گرفته ، نانخورم فراوان و نااميدى و وحشت احتياج و ترس بىنوايى و حاجتمندى و بد عاقبتى اندرونم را مىلرزاند ؛ مگر تو خودت راه فرجى گشوده اين پريشانحال درمانده را فرجى برسانى . اى چارهساز كل بيچارگان ! و اى دليل گمگشتگان . اى كه همه را يكسان يار و مددكار ميباشى . اى طبيب همهء دردمندان و اى غياث المستغيثين ! جز تو به كه رو آورم كه نااميدى در آن نباشد و به كه حاجت برم كه خود به تو حاجت نداشته باشد : اى آنكه به ملك خويش پاينده تويى * در ظلمت شب صبح نماينده تويى درهاى اميد بر رخم بسته شده * بگشاى خدايا كه گشاينده تويى اى داناى كل حال ، خودت راه نجاتى بنما و فرجى برسان ! مىگويد و مىآيد و مىنالد و اشك مىريزد و با خدا راز و نياز مىكند تا به شهر مىرسد و بار بنه خود را به زمين مىگذارد و به خانه رفته نان خالى همه شبه را خورده نماز گذارده سر به زمين نهاده بخواب مىرود . در عالم خواب صدايى به گوشش مىرسد كه اى بندهى من حاجتت روا شد و از اين ساعت از پريشانى بيرون آمدى ، برخيز و بسر بتههاى خود برو كه راه فرجت آنجا مىباشد به شرط آنكه در همين ساعت نذر كنى كه تا زنده باشى هر اول ماه آجيلى گرفته ميان مؤمنين قسمت نمائى و اسم آجيل و انواع آن را معلوم مىكند . پيرمرد از خواب پريده سراغ پشتهء بته مىرود و در ميان آن گوهرى مىبيند كه مانند آتش دور و بر خود را روشن نموده است و برداشته فردايش به بازار برده مىفروشد و كار و بارش خوب مىشود و تا زنده بوده از پول آن ، همه ماهه آجيل مشكلگشا خريده خير مىكند . همانطور كه مشكل از كار خاركن باز شد از كار همه هم باز شود انشاء اللّه . روز اول ماه موقع تقسيم آجيل مشكلگشا بود كه ميان روضه و وسط دو