جعفر شهرى باف

7

طهران قديم ( فارسى )

پيش‌سخن وقتى ناصر الدينشاه سر زده به ديدار ميرزاى جلوه شاعر وارستهء طرف علاقه‌اش كه در مدرسهء صدر مقابل مسجد شاه « 1 » حجره داشته ميرود ، او را طبق معمول مشغول مطالعه مينگرد . پس از اداى احترام از طرف ميرزا و ابراز عنايت از جانب شاه كه او را با قسم جان خود بر سر جايش نشانيده مانع حركتش مىشود از او دربارهء كتاب مورد قرائتش سؤال مىكند ؟ . ميرزا اظهار ميدارد تاريخ نگاه ميكرده است كه شاه با همان لحن دوستانه ميگويد ميرزا خفه‌ام كردى از بس هر وقت ترا ديدم تاريخ ميخواندى ، آخر از چه چيز آن خوشت ميآيد كه همه‌اش سر در اين يك رقم كتاب ميكنى ؟ ! ميرزا جواب ميدهد : قربان از يك كلمهء ( مرد ) و ( مردن ) آن كه چون دربارهء فرد گردن كلفتى خوب قلمفرسائى كرده ، داد سخن داده ميگويد چنين كرد و چنان كرد و چنين گرفت و چنان بست و خست و دريد و بريد و قاپيد و چاپيد و خون مردم را در شيشه كرد و همچه جمع كرد و روى هم گذاشت و چه و چه و چه و يا چنان و چنين عدل و داد نمود و چنين و چنان شايستگى و بايستگى و مردم‌دارى نمود آخرش ميگويد فلان وقت مرد و رفت و غائله را تمام مىكند و همين يك كلمهء

--> ( 1 ) . مدرسهء طلاب دينى مقابل در شمالى مسجد شاه كه بعدها در خيابان‌كشى جزء خيابان گرديده ، فعلا چند دكان از موقوفات آن باقى مانده است .