أبو القاسم جنيد الشيرازي ( مترجم : عيسى بن جنيد الشيرازي )
71
شد الإزار في حط الأوزار عن زوار المزار ( مزارات شيراز ) ( ملتمس الأحباء ) ( تذكره هزار مزار ) ( فارسى )
ديدم و گفتم چگونهء و حال تو چيست . گفت اى فرزند بدرستى كه مرگ اندوهى و زحمتى سختست اما شكر خداى تعالى كه من در منزلى خوش و برزخى دلكش واقعم كه فرش در آن انداخته و گل و رياحين بسيار در آنجاست و بالشها از سندس و استبرق در آن محل نهادهاند . گفتم اى مادر ترا هيچ حاجتى به من هست گفت آرى اى فرزند من آنچه ميفرستى از بهر من از قرائت قرآن و دعا و زيارت من كه ميكنى فرو مگذار كه من شادمان ميگردم به مهر و محبتى كه مينمائى و تا شب و روز جمعه كه مىآئى به زيارت در آن شادى ميباشم و هرگاه كه روى بگورستان و عزم زيارت دارى اهل گورستان ميگويند اى راهبه اينك فرزند دلبند تو رسيد و به زيارت تو ميآيد پس شادمان ميشوم بسبب اين خير بعد از آن منزلت و رفعت و درجه مىيابم از بهر قرائت و دعاى تو تا روز جمعه ديگر . ميگويد چون اين بديدم بعد از آن زيارت مادر ميكردم و فاتحه و دعا جهت وى ميخواندم و ديگر از جهت جماعت گورستان برميفرستادم ناگاه شب جمعه خلق بسيار ديدم و جماعتى بيشمار كه ميامدند بنزديك من گفتم شما چه كسانيد گفتند ما اهل اين گورستانيم آمدهايم كه شكر تو بجاى آريم و ميخواهيم كه تو زيارت ما قطع نكنى و هميشه در قراءت و دعا و صدقه هديه نزد ما بفرستى . حكايت : از بشر بن منصور « 248 » روايت كردهاند كه در زمان طاعون مردى بود كه بر جنازهها نماز ميگزارد و چون شب ميشد بر در مقبرهها مىايستاد و دعا بر اموات ميكرد و ميگفت خداى تعالى وحشت شما مبدل به انس كناد و بر غريبى شما رحمت كناد و از بديها درگذاراد و نيكوئيهاى شما قبول كناد و ميگويد يك شب به خانه خود رفتم و دعا در خانه كردم و چون شبهاى ديگر بگورستان نرفتم و بر در مقابر دعوات نخواندم پس در خواب شدم جماعتى بسيار ديدم كه مىآمدند بنزد من گفتم شما چه كسانيد و حاجت شما چيست گفتند ما اهل گورستانيم گفتم « 249 » چه
--> ( 248 ) - يعنى ابو محمد بشر بن منصور سليمى بصرى از زهاد و محدثين قرن دوم و متوفى در سنه 180 ( نقل باختصار از حواشى شد الازار ) . ( 249 ) - مد : گفت .