أبو القاسم جنيد الشيرازي ( مترجم : عيسى بن جنيد الشيرازي )

433

شد الإزار في حط الأوزار عن زوار المزار ( مزارات شيراز ) ( ملتمس الأحباء ) ( تذكره هزار مزار ) ( فارسى )

هفت‌تنان « 167 » هيچ‌كس واقف نشده است بنام ايشان و نسب ايشان و خبر ايشان جز آنكه روايت ميكنند از مردى غسال و صالح كه در اندرون دروازه اصطخر مىبود و ميگويند كه از اولياء بود و ميگفت شبى در خانه بودم و سه يك از شب گذشته بود كه ناگاه شخصى در خانه بزد گفتم كيست گفت يكى است كه ميخواهيم غسل او بكنى « 168 » در اين وقت . پس بيرون رفتم مردى جوان ديدم صوفى كه اثر عبادت در روى او بود و نور ولايت داشت . پس سلام كردم بر وى . گفتم كسى در پيش من نيست كه مرا مدد دهد و رفيق من باشد و مرا ناگزير است از مدد . گفت بيا كه در آنجا كه مىرويم كسان هستند كه ترا رفاقت و مدد كنند پس گفتم برو تا برويم و ياد حق كردم و به زبان بسم الله گفتم . او ميرفت و من از عقب او روان شدم تا برسيديم بدروازه اصطخر . پس دست بدروازه نهاد . در باز شد و هردو بيرون رفتيم و من در شك افتادم كه مگر دروازه نبسته بودند پس بازگشتم و دست بدروازه نهادم بسته بود در تعجب افتادم و همراه او ميرفتم تا رسيديم به چهار ديوارى كه در مصلى است و آنجا اين زمان بصندل مشهور است بعد از آن آن جوان گفت تو آنجا توقف كن ساعتى . و هرگاه كه من بگويم الله تو در آنجا درآى پس ساعتى توقف كردم كه ناگاه شنيدم كه گفت الله پس باندرون رفتم ديدم كه آن جوان روى به قبله كرده بود و جان سپرده و روى راست « 168 » به نيم خشتى نهاده بود . در اين حالت متعجب بماندم كه تكفين و غسل او تنها چون كنم كه ناگاه شش نفر ديدم كه حاضر شدند و با ايشان كفن و حنوط بود بيامدند و مرا مساعدت كردند در غسل او . تا آن كار تمام كردم و در كفن پيچيدم . بعد از آن او را برداشتند و از آن چهار ديوار بيرون بردند و من نميتوانستم كه با ايشان بيرون روم . پس وضو بساختم و جامه درپوشيدم و بيرون رفتم ديدم كه در آنجا ديوار نبود و هيچ حائل نديدم و همه صحرا بود و هرچه نظر كردم هيچ اثرى از ايشان نديدم پس بنشستم

--> ( 167 ) - الرجال السبعه ( شد الازار ) . ( 168 ) - جها . مد : ميخواهد غسل او بكنى - نريدان تغسله . ( شد الازار ) .