حاجى زين العابدين مراغه اى
97
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )
اقتضاى زمان مشق ديده شده باشد كو ؟ و مهمات جنگ و آذوقه و اسباب دفاع دشمن از توپ و تفنگ كجاست ؟ انبار اسلحه و البسهء لشكريان كو ؟ اردوهاى سرحدى شما چند فوج است و در كدامين نقاط مهمهء سرحد اقامت دارند ؟ بيمارخانههاى لشكرى شما كجاست ؟ اطبا و جراحان اردوها كياناند ؟ انبارهاى دوا و لوازم جراحيهء اين اردوها را در كجا معين فرمودهايد ؟ زخمداران و شهداى وطن و ملت را به كدامين وسايل نقليه از ميدان كارزار به در خواهيد برد ؟ براى اقامت مجاهدان دين و مدافعان وطن در كدامين نقاط مملكت سربازخانهها ساخته و براى گرفتن جلو يورش مهاجمات دشمن در كجا قلاع متين و باستيانهاى حصين پرداختهايد كه هنگام ضرورت به كار آيد ؟ آيا با سربازان شصت ساله و سرتيپان بيست ساله ، جلو اين همه دشمنان را - كه از چهار جانب چشم به وطن ما دوختهاند - توان گرفت ؟ اين همه سرتيپان بيست ساله كدامين خدمت نمايان به دولت و ملت كردهاند ، كه سزاوار شمشير و حمايل سرتيپى شدهاند ؟ » چون سخن بدينجا رسيد ، ديدم رنگ از رخ وزير پريد به آواز مهيب صدا زد : « اسد ! اسد ! اسد ! » اسد بيگ فراشباشى آمد . گفت : « اين پدرسوختهء فضول و ياوهگوى را كدام پدرسگ بدينجا راه داد ؟ » گفت : « قربان حاجى خان رقعهاى به بنده نوشته بود . » گفت : « گه خورد با پدرش . بزنيد اين پدرسگ را ! بزنيد ! بكشيد بيرون ! » ديگر [ حال ] خود را ندانستم ، هى مشت و سيلى بود كه به سر و صورت من از آسمان چون قطرات باران فرو مىريخت . وقتى ديدم كه نه عبا در دوش و نه كلاه در سر دارم ، پنج شش نفر به دست و پاى و گريبانم چسبيده پايين مىكشند و در سر پله لگدى به كمرم زدند كه در آخرين پله به زمين نقش بستم ، چند تن هم از پايين هجوم كردند كه گرفته به محبس ببرند . گفتم : « بابا به رضاى خدا دور شويد . وزير فرمود بيرونش كنيد ، حبس نفرمود ! » گفتند : « ممكن نيست . » مشهدى حسن خود را رسانيد ، به زبان انگليسى گفت : « امان برادر جان ! چه خبر است ؟ » گفتم : « هرچه شدنى بود شد اما حكم حبس نداد . طورى كنيد كه از اينجا به در رويم . » گفت : « پول دارى ؟ »