حاجى زين العابدين مراغه اى
86
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )
داشت ، چه ، شب بعض خوابهاى پريشان ديده بودم . ساعت از دستهء چهار گذشته بود . ديدم مشهدى حسن از دور پيدا شد . خواست بالا بيايد . گفتم : « نياييد ! با شما به جايى خواهيم رفت . » من هم عبا را پوشيده راه افتاديم . گفتم : « مشهدى ! مرا بايد به خانهء وزير داخليه ، راهنمايى كنى . از آنجا هم به خانههاى وزراى خارجيه و جنگ خواهيم رفت . » مشهدى حسن گفت : « حاجى خان درست كرد ؟ » گفتم : « بلى ! » پس با هم رفتيم خانهء وزير داخليه . اگر بخواهيم وصف آن عمارت كنم سخن به طول خواهد انجاميد . سراغ رضا خان را گرفتم نشان دادند . پيشش رفته سلام داده كاغذ حاجى خان تقديم كردم ، خوانده به سوى من انداخت . گفت : « امروز نمىشود . ممكن نيست . » پيش رفته يك ايمپريال به دستش گذاشتم . نگاه به روى من كرد . گفت : « قدرى صبر فرماييد ! » بعد از پنج دقيقه آمد كه « بفرماييد ! » داخل اتاق شده كرنش و مراسم تعظيم را به جاى آوردم . ديدم جناب وزير يك خرقهء ترمهء لاكى در بر و در نهايت عظمت نشسته است . من هم ايستادم . گفت : « هه ! چه خبر است ؟ » گفتم : « قربان عرضى داشتم ! » فرمود : « بگو ! » گفتم : « عرض بنده طولانى است . خودم هم غريب اين ديارم . از كرم حضرت مستطاب اجل اكرم دور نيست كه اذن جلوس مرحمت فرمايند تا نشسته عرض خود را به خاك پاى مبارك شرح دهم . » پس از اندكى فكر گفت : « خوب بنشين و بگو ! » پس از دعا و ثنا ، نشسته عرض كردم كه : « بنده از راه دور آمده غريب اين مملكتام . مذهبم شيعه و خود ايرانىزادهام . اول عرض بنده به خاك پاى حضرت وزارت دستگاهى اين است كه معروضاتم را تا آخر استماع فرموده پس از آن از لطف و قهر - به هر كدام سزاوار ديدند - بدان امر فرمايند ! » گفت : « بگو ! » عرض كردم : « اين بنده در خارجه شنيده بودم ولى اكنون به چشم خود معاينه مىبينم