حاجى زين العابدين مراغه اى

66

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

گفت : « آفريك بايد نزديك سلماس باشد . » ديدم خيلى آخوند است . گفتم : « بلى . اما شما بايد به اطفال از جغرافى و هندسه نيز درس بدهيد . » گفت : « هندسه كدام است ؟ » گفتم : « حساب نيكو مىدانيد ؟ « فزوفنزونى » زمين را مىتوانيد معلوم كنيد ؟ » گفت : « مىدانم . به اطفال حساب دينار ياد مىدهم . خود نيز هندسه را مىدانم ، ولى به اطفال درس نمىدهم . » گفتم : « از جمع و تقسيم كه نخستين مرحلهء حساب است چيزى بنويسيد ببينم . » گفت : « چه بنويسم ؟ » گفتم : « بنويسيد يك هزار و دويست و سى و چهار . » بدين شكل نوشت 1000200304 . گفتم : « جناب آخوند اين ارقام از مليار [ ميليارد ] گذشت ! » بارى ، خواستم از اطفال نيز چيزى بپرسم ملاحظه كردم كه بيشتر مايهء اوقات تلخى خواهد شد ، صرف‌نظر نمودم . از آن‌جا بيرون شده گردش‌كنان به خانهء حاجى رفتيم . پس از تجديد وضو ، خدمت حاجى رسيديم كه چاى را حاضر كرده منتظر ماست . پرسيد : « خوب سياحت كرده‌ايد ! » گفتم : « چرا ؟ » ديدم آقا رضا پسر حاجى بناى خنده گذاشت . حاجى پرسيد : « رضا چرا مىخندى ؟ » گفت : « آقا ! مهمانان محترم عجب حالتى دارند . حاكم ولايت را با فراشان ديده از صداى دورباش و برو بايست ايشان تعجب‌ها كردند كه اين چه هنگامه است . نمىدانند كه شاهزاده و حاكم مملكت است . » حاجى بيچاره آهى كشيد و گفت : « آرى فرزند ! مهمانان ما امثال اين هنگامه را نديده‌اند . اين بدبختى منحصر به ايران و ايرانيان است . در هيچ نقطهء روى زمين حكام را اين‌گونه تحكمات نيست . در همه‌جا تكاليف حكام و وظايف محكوم ، معلوم و معين است ، مگر در ايران كه ما بدبختان اسير حكم تابع خواهش‌هاى نفسانى اين مشتى فراعنه و نمارده هستيم كه هرچه بر مال و جان و ناموس ما حكم رانند مجراست و بازخواست و مؤاخذه‌اى براى ايشان نيست . فرياد دادخواهى ما به جايى نمىرسد . امروز زنگيان حبش و سودان از امثال اين اسارت و تعديات رسته‌اند و هرگونه حقوق