حاجى زين العابدين مراغه اى

61

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

پس از ادراك شرف زيارت امام ثامن ، همه روزه در روضهء مباركه جاروب‌كشى مىكرد و در خدمت آستانهء اقدس به خدام پيشى مىگرفت . شمعدان‌ها را با دست خود پاك مىنمود و همه شب مقراض در دست فتيلهء شمع‌ها را مىبريد . شبى ، شيخ بهايى - عليه الرحمه - در حالتى كه آن پادشاه دين‌دار فتيلهء شمع‌ها را مىزد ارتجالا اين رباعى را انشاد نموده به عرض رسانيد : پيوسته بود ملايك عليين * پروانهء شمع روضهء خلد برين مقراض به احتياط زن اى خادم ! * ترسم ببرى شهپر جبريل امين گويند در همان سفر روزى به عرض رسانيده بودند كه شكر خداى را از پادشاه عدالت دستگاه چندين آثار بزرگ خير و ابنيهء عاليهء باشكوه در نقاط لازمهء مملكت به يادگار است ؛ از شيمهء ستودهء ملوكانه دور نيست كه براى اتمام اين همه خيرات و مبرات در بعض نقاط مملكت چند باب بيمارخانه‌هاى ملى نيز ساخته شود . آن شهريار بلند همت رد جواب گفته بود كه : « تمامى خيالات من به سوى ابقاى صحت و سعادت ملت متوجه است . فكر بيمارى ايشان را چگونه به دل خود راه توانم داد ! » خداى را ملاحظه نماييد چه خيال باريك و چه همت عالى و كلام بلند است ! راست است « كلام الملوك ملوك الكلام » . در عصر سلطنت اين پادشاه بزرگ ، جمعيت ايران غريب به چهل ميليون بود . ايرانيان به افتخار تمام زندگانى مىكردند . يقين مىدانم كه هر ايرانى غيرتمند در خواندن اين تفصيل آه سرد از دل كشيده اشك گرم از ديدگان خواهد باريد . امروز بايد به ياد آن روزگاران سعادت حسرت بكشيم . بارى ، باز نااميد نبايد شد . از گذشته عبرت بايد گرفت و بر اصلاح حال و تأمين استقبال بايد كوشيد كه سعى و عمل بىنتيجه و اثر خير نخواهد شد . « چنان نماند [ و ] چنين [ نيز ] هم نخواهد ماند » بارى ، از دامغان نيز بار بسته پس از چند روز به شهر « شاهرود بسطام » رسيديم . حاجى حسين جلودار گفت : « در اين‌جا دو روز اقامت خواهيم كرد . ولى شما را بايد در باغ ، زير چادر ، منزل بدهم زيرا كه در اين شهر « مله » هست ؛ براى غربا از گزيدن آن حيوان موذى خيلى صدمه وارد مىآيد . » گفتم : « با اين محذور بزرگ در اين‌جا چرا منزل مىكنيد ؟ بهتر كه بگذريم . » گفت : « اسب‌ها را قوت رفتار نمانده همه از رنج راه خسته‌اند و با اين حال نمىشود يكسره به طهران راند . » به هرحال ، ناچار پايين آمده در نزديكى شهر در باغى براى اقامت ما چادرى زدند .