حاجى زين العابدين مراغه اى

57

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

اعتماد و امنيت تواند نمود ؟ در مملكتى مثل مشهد مقدس ، كه استعداد هرگونه تجارت را دارد ، ابدا يك كومپانى [ كمپانى ] و شراكت ديده نمىشود . حال آن‌كه مردمان صاحب ثروت هستند و مال‌التجاره از امتعه و محصولات ارضيه مانند قالى و ترياك و پنبه و غيره نيز الى ما شاء الله زياد است . و اين معنى هم دليل نفاق ايشان ولى در تقلب و تضييع امتعه و محصولات مملكت آن‌چه قالى است آن‌ها را به قرمز و رنگ‌هاى قلب معيوب كردند ، آن‌چه ترياك است هرگاه آرد و سريش پيدا نشود خاك مو موجود است . دولت چندين بار رنگ‌هاى قلابى را غدغن كرد و به‌طور مؤكد امر داد كه ترياك را نيز به چيزهاى ديگر مخلوط نكنند ، باز به جايى نرسيد . زيرا كه مأمورين رشوت گرفته غدغن را مهمل گذاشتند . بدتر از همه شيوع كشيدن ترياك در اين مملكت است كه مرد و زن ، برنا و پير بدان سم قاتل مبتلايند و در بازار و دكاكين ، على رؤس الاشهاد ، همه مىكشند . اين است كه نه در مردان مملكت اثرى از مردى و نه در زنان لطافتى از نسوانيت باقى مانده است . حكومت هم ابدا اعتنايى بدين عوالم ندارد و چاره‌اى براى دفع اين بلاى مبرم كه ، خيلى سهل است ، هم نمىكند . عجب است كه علماى مملكت نيز اين زهر قتال را مسكر نمىدانند ، حال آن‌كه بدتر از ساير مسكرات آدمى را بىهوش مىكند . حتى مىگفتند در خانه‌هاى بعضى از علما ، كه دزدان زى و قيافت علماى ملت هستند ، نيز مانند چاى متداول بوده همه مىكشند . در مسجد « گوهرشاد » مشهد ، كه از مساجد عاليه است ، در ايام اقامت آن‌جا در مجلس وعظ ده واعظ نشستم . همه از روى يك سرمشق از استبراء و طهارت و غسل - كه پاى را چنان بردار و چنين بگذار - سخن مىرانند . تماما مشغول به فرع‌اند . اصل بالمره از ميان رفته . از جهاد و آيين آن و اسباب جهاد و مدافعهء وطن كه چگونه بايد باشد ، ابدا حرفى در ميان نيست ، حال آن‌كه دشمن دين به در خانه‌هايشان رسيده است . بارى ، مىتوان گفت كه به ايران ، از زمان پيشداديان تاكنون ، هيچ‌وقت امثال اين غفلت و بدبختى روى نداده است . به هرحال ، بامدادان از كنار شهر بار كرده با يك كاروان غم و اندوه به راه افتاديم و پس از چند روز به شهر « سبزوار » ، كه بلدهء كوچكى است ، رسيديم . مال التجارهء اين شهر منحصر به پنبه و آن‌هم در دست ارامنهء قفقاز است . اينان ماشين‌ها آورده پنبه‌ها را - مانند مصر و ساير بلاد متمدنهء مضبوط - عدل مىبندند . تنها يك روز در سبزوار اقامت كرديم . از آن‌جا هم رخت بربسته روانهء راه شديم . بعد از چند روز به شهر « نيشابور » رسيديم . در اول شهر يك مسجد بسيار عالى بود . به تماشا رفتم . ديدم مسجد چون عالم