حاجى زين العابدين مراغه اى

48

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

نظر افتاده بالمره منسوخ مىشود . آن وقت ضررش به تمامى اهل وطن مىرسد . حالا در تفليس - چنان كه گفته شد - بسيارى از امتعهء ايران بالمره منقرض گشته ، به سبب آن در ميان ايرانيان كسى كه صاحب ده هزار تومان مايه باشد كم‌تر يافت مىشود . همه كلاه تقى به سر نقى است ، سبب عمدهء اين حالات ناگوار نيز غفلت حكومت و معتاد شدن مأمورين به رشوت است كه هيچ حكمى از شومى اين دو كلمهء نحس كه مايهء خرابى آن مملكت بزرگ است پاى نمىگيرد . » بارى ، ديدم زياده بر اين طاقت شنيدن امثال اين سخنان را ندارم پرسيدم : « ماشين بادكوبه كى حركت مىكند ؟ » گفت : « اول شب . ولى شما را نخواهم گذاشت كه برويد . » خيلى اصرار نمود ، عذر خواسته گفتم : « سايهء شما كم نباشد ! بايد برويم . » خداحافظ گفته يكسر به مهمان‌خانه آمديم . اگرچه تفليس از شهرهاى بزرگ و ديدنى است ولى از اين صحبت‌ها چنان آزرده‌خاطرم كه جهان در نظرم نيست . قدرى خوابيدم . نزديك به زمان حركت ماشين برخاسته حساب مهمان‌خانه را دادم ، بلد گرفته به راه ، افتاديم . در اثناى راه همهء خيالم پريشان اين ملت آواره از خانمان ، كه با بدترين وضع مذلت در غربت پراكنده شده‌اند ، مشغول بود . هى سيغار كشيده ، هى آه جانكاه مىزدم . بالأخره از فرط تأثر با خود گفتم : « بعد از اين بايد تجسس وضع وطن و حالت هم‌وطنان و نوشتن مشهودات خود درگذرم ، كه همه كدورت‌انگيز و اندوه‌خيز است . » باز وصيت پدر مرحوم دامن‌گير شد . فردا هنگام عصر تنگ ، وارد بادكوبه شده يكسر رفتيم به مهمانخانهء قفقاز نام . كرايهء اتاق اين مهمانخانه ارزان و روزى عبارت از يك منات است ولى خيلى كثيف و خدمتكارانش بىتربيت بودند . چون زياده از دو شب ماندنى نبوديم نخواستم عوض كنيم . اكثر ساكنانش مسلمان است . هركس در منزل خود كباب و طعام براى خود مىپزد . بعضى از آنان غليان ترياك هم مىكشيدند . به يوسف عمو گفتم : « قدرى بيرون برويم ؛ هم گردش مىكنيم و هم از بوى بد و ناگوار اين ترياك بىپير خلاص مىشويم . » بيرون شديم . يكى از خدمتكاران گفت : « مشهدى هرگاه چيزى ، يعنى نقد و اشياء گرانبهايى ، داريد اين‌جا نگذاريد . اگر دزد ببرد ما ضامن نيستيم . » گفتم : « كليد منزل در جيب ماست . » گفت : « كليد ، مليد نمىدانم . من خبر دادم و السلام . »