حاجى زين العابدين مراغه اى

37

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

احمد ديده برداشتم كه در راه خود را به مطالعه آن مشغول دارم . اگرچه نويسندهء كتاب مرد عالم و كاملى به نظر مىآيد و خيلى مطالب عمده و بزرگ به خرج داده ، اما در خصوص وضع ايران به ايما و اشاره بعض چيزها نوشته است و مطلق چنان معلوم مىشود كه يا از ايران خبر ندارد ، يا سهو كرده ، يا اين‌كه از ماها نيست . بارى ، التماس دعا دارم . يوسف عمو هم عرض سلام دارد . امضا : ابراهيم معلوم شد كه نويسنده ابراهيم بيگ دوست من است . بسيار افسوس خوردم كه كاش در ايام ورود ايشان در اسلامبول بوده خيال سياحت تمام ايران را از سرش به در مىكردم و نصيحت مىنمودم كه اقلا به زيارت مشهد مقدس اكتفا بكند . از راه باطوم و عشق‌آباد رفته پس از زيارت باز از همان راه‌ها برگردد . زيرا كه مىدانم هرگاه به داخلهء ايران سفر كند وضع ناگوار وطن را ديده خسته و ناخوش خواهد شد . و گذشته از آن ، ترسيدم كه ناچار از ديدن آن اوضاع ناهموار در حق بزرگان بدگويى و زبان‌درازى كرده به بلاى بدى گرفتار گردد ؛ چه حالت او را به خوبى مىدانستم . چنان‌كه خودش نقل مىكرد كه : روزى در مصر در باغ بلديهء آن‌جا سه چهار نفر ايرانى را ديدم كه گردش مىكنند . در ميانشان مرد شصت ساله‌اى را ديدم كه با ريش الوان و لباس كهنهء پاره‌پاره و كفش‌هاى كهنه و جوراب‌هاى محرمات سرخ و سفيد و پاشنهء شكافتهء بسيار كثيف ، كه خارج از كفش و جوراب بود ، با كمال مناعت راه مىرفت و در هرچند قدمى كفش به اندازهء سه گام از خود پيش مىجهيد . و كلاه ماهوت بسيار كهنه‌اى كه رنگش از سياهى به سبزى مبدل شده بود در سر داشت . ديدم كه علامت شير و خورشيدى هم به پيشانى زده و سوم درجهء نشان شير و خورشيد را نيز با سه چهار مدال نقره از يقهء سردارى صدچاك خود آويخته است . معلوم شد كه اينان از حجاج ايران‌اند كه براى سياحت به مصر آمده‌اند . پيش‌رفته سلام دادم و گفتم : « زيارت شما قبول ! به نظرم مىآيد از زيارت خانهء خدا برگشته‌ايد . » گفت : « بلى ، خدا به شما هم قسمت كند . » بعد پرسيد : « شما فارسى را كجا ياد گرفته‌ايد ؟ » گفتم : « من خود ايرانى هستم . » پرسيد : « از كجا ؟ »