حاجى زين العابدين مراغه اى

33

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

چنين معلوم مىشود كه جنگ نخواهد شد . اما قرار بر اين است كه وزير مختار انگليس در ضمن عرض معذرت به خانهء جناب صدر اعظم رفته به طور علنى به ترضيه خاطر ايشان پردازد ، به گفتهء خود ندامت آرد . مىگويند مقرر شده است كه وزير مختار مذكور يك ماه ديگر معزولا از طهران بيرون خواهد شد . دولت ايران هيچ وقت سفارت او را قبول نخواهد كرد . ديگرى به جايش خواهد آمد . حالا بايد نشاهء ابراهيم بيگ را تماشا نمود . از فرط شادى گلوگير شده هى به خود مىگويد : « قربان شاه بروم . البته بايد چنين شود . صدر اعظم هم مرد بزرگ و باغيرتى است . خداوند هردو را از بلا نگاه دارد ! » - بيچاره چنان مست شادى اين خبر است كه تعريفش ممكن نيست . حاجى كريم اصفهانى پس از خواندن تمامى كاغذ برخاسته مىگويد : « ديگر ببخشيد من كار دارم بايد بروم مرخص فرماييد » . ابراهيم بيگ در نهايت صفاى قلب : « حاجى كريم آقا كجا مىرويد ؟ وقت ناهار است برويم چيزى بخوريم . گرسنه‌ايم . » حاجى كريم : « خير ، سايهء شما كم نباشد ، بايد بروم بسيار كار دارم . ان شاء الله وقت ديگر . خداحافظ ! » - « خداحافظ شما ! » حاجى كريم مىرود . ابراهيم نيز پول قهوه و غليان را داده از قهوه‌خانه بيرون مىآيد ولى از فرط شادى نمىداند كجا برود چه بكند . بىاختيار كالسكه مىخواهد . كالسكه‌چى رسيده سوار شده بدون تعيين نقطهء مقصودى مىگويد : « برو ! » . ابراهيم در خود نيست . كالسكه‌چى آن‌قدر مىرود كه از شهر خارج مىشود . آن وقت مىگويد : « بيگ افندى كجا تشريف خواهيد برد ؟ » جواب : « گردش ! گردش ! » بعد از گردش بسيار ، نزديك به غروب ناهار نخورده ، ناشتا نشكسته ، با همان مسرت بيرونى به خانه مىرسد و يكسر به كتابخانه رفته تاريخ نادرى را برآورده شروع مىكند به خواندن تفصيل سفر نادر به هندوستان . از اين مطالعه هم نشأهء تازه به روى آن مسرت مىافزايد . در اين اثنا ، مادرش رسيده مىگويد : « فرزند امروز ناهار را كجا خوردى ما را منتظر گذاشتى ؟ »