حاجى زين العابدين مراغه اى

29

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

باقى وصاياى شرعيه را در وصيتنامهء خود يكان يكان نوشته‌ام . اكنون تو را به خدا سپردم . » بعد از وفات پدر ، ابراهيم بيگ به اقتضاى فطرت پاك در حسن اخلاق و راستگويى و پاكدامنى انگشت‌نماى دوست و دشمن شد . تمامى كارهايش سنجيده و رفتارش از هر چهت پسنديده بود . و همچنان در تعصب ملى از پدر پيش افتاد . چنان‌كه بعضى از هموطنان ظريف هرگاه مىخواستند او را « كوك » نمايند در نزد وى از عدم انتظام ايران و از پابرهنگى سرباز و از فروختن دولت ولايات را در مقابل مبلغى رشوت به حكام - كه خلق را بىسبب ، حاكم و بيگلربيگى و كدخدا و داروغه و فراش‌باشى ، هر كدام به انواع اسباب‌چينى ، گرفتن و حبس و جريمه كردن - و در بودن يك شهر پانزده جا محبس با زنجير و كنده ، همچنين در يك شهر از بودن ده دوازده جا مقام « بست » مانند خانه‌هاى علما يا سرطويله حاكم يا فلان سرتيپ ، و از كثافت شهرها و بىرونقى مساجد و يازده ماه بسته ماندن آن‌ها ، و در فصل پاييز پر كردن مردمان بىتربيت مساجد را با خربزه و هندوانه ، و از وضع بسيار ناگوار حمام‌ها و آب گنديدهء آن‌ها ، و از داخل شدن هزار جور مردمان گرفتار ناخوشىهاى سارى به يك حوض مردار و متعفن كه رنگ آبش از كثافت تغيير يافته و منشأ چندين امراض مسريه است ، و از رقابت و خصومت علما با همديگر و نگاه داشتن هر يك از ايشان ده بيست نفر اجامر و اوباش را به نام سيد در نزد خودشان كه هر وقت دلشان خواست رعيت را به تاخت و تاراج خانهء حكام تشويق كنند . و خودشان پس از آشفته كردن بازار بكنند آن‌چه را در تصور داشتند و گاه از چيرگى حكام به ايشان و چاپيدن رعيت را محض اظهار خصومت به آنان ، جلاى وطن رعيت بيچاره از اين‌گونه تعديات لاينقطع و امثال اين‌ها ، راست يا دروغ ، صحبت به ميان مىآورند كه روى همهء اين سخنان ناگوار به طرف ابراهيم بيگ بود . بيچاره از شنيدن اين سخنان برآشفته ، بعضى از ايشان را به بىدينى و برخى را به بىغيرتى برشمرده ، بسا وقت كار از دشنام به مشت‌زنى و چوب‌كشى نيز كشيده ، گاهى به كندن ريش و دريدن گريبان هم مىرسيد . چون ياران حال او را مىدانستند ، از زد و كوب و دشنام‌هاى غليظ آن متأثر نمىشدند . گاهى بالعكس مىخواستند كه او را از صحبت‌هاى خودشان خشنود كنند ، در قهوه‌خانه به انتظار او مىنشستند . همين‌كه از دورش مىديدند صحبت از تعريف و تمچيد ايران باز مىكردند . بيچاره ابراهيم همين‌كه وضع صحبت را به كام دل خود مىديد در نهايت انبساط خاطر مىنشست و سراپاگوش مىشد . اول اثر اظهار مسرت