جوزافا باريارو / آمبروزيو كنتارينى / كاترينو زنو / آنجوللو / وينچنتو دالساندرى ( مترجم : منوچهر اميرى )
76
سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى )
پس از آن فرمان داد كه جبههايى آوردند از پارچههاى زربفت و گلدار دمشقى « 1 » كه آسترشان از ابريشم و پوستهاى بسيار زيباى قاقم و سمور بود و گفت كه آنها را در شهر يزد « 2 » ساختهاند . بعد از آن گفت كه : جامههاى ما زيباست اما اندكى سنگين . در پايان كار دستور داد كه فرشهاى ابريشمى بسيار زيبا و شگفتانگيز آوردند و نشان دادند . روز ديگر دوباره به نزد شاه رفتم . مرا نزد خود خواند و فرمود كمى بيشتر تفريح خواهى كرد . سپس قطعه جواهرى كه به شكل كلهء زنى كنده بودند و به پهناى يك سكهء نقره بود نشانم داد . موى او از عقب آويخته و تاج گلى بر سرش بود . شاه فرمود تا در آن نيك بنگرم . سپس پرسيد كه آيا اين مريم نيست ؟ پاسخ دادم نه . گفت پس كيست ؟ گفتم نقش يكى از الهههاى روزگار باستان است كه بتپرستان « 3 » مىپرستيدند . پرسيد از كجا مىدانى ؟ گفتم از آنجا مىدانم كه ساختن اينگونه اشياء پيش از ظهور عيسى مسيح معمول بوده است . اندكى سر خود را تكان داد و چيزى نگفت . سپس سه قطعه الماس تراشيده به من نشان داد كه وزن هريك سى قيراط بود و بالا و پايين آن همه خوشاب ، و قطعه الماس ديگرى كه ده دوازده قيراط مىشد . پرسيد كه آيا در نزد ما چنين گوهرهايى يافته مىشود ؟ گفتم نه . سپس چهل رشته مرواريد كه هر رشتهاش داراى سى دانه و هر دانه به وزن پنج شش قيراط بود برگرفت . نيمى از مرواريدها غلطان بود و بقيه براى گوهرنشانى مناسب بود . سپس امر كرد كه در لگنى سيمين در حدود چهل دانه مرواريد به شكل گلابى و كدوى قليانى آوردند و وزن هركدام بين هشت الى يازده قيراط بود . مرواريدها ناسفته و بسيار خوشرنگ بود . شاه تبسمى كرد و به من گفت كه از اين مرواريدها يك خروار « 4 » مىتواند به من نشان دهد . اين كار در شبى اتفاق افتاد كه شاه به رسم خودشان ضيافتى به مناسبت ختنه كردن دو تن از پسرانش برپا كرده بود . روز ديگر در دشتى پهناور كه در داخل شهر بود به موكب شاه پيوستم ، در
--> ( 1 ) . damaskyne chamlette ( 2 ) . در متن Ies و در حاشيه يزد . ( 3 ) . در متن Borpares و در حاشيه « بتپرست » . ( 4 ) . در متن يكبار اسب كه به قياس خروار و شتروار شايد بتوان گفت اسبوار . - م .