محمد معصوم البكري ( نامى )
29
تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى )
آمده مال و خراج قبول نمودند كه هر ساله بلا عذر بملازمان دار الخلافة جواب گويند . چون محمد بن قاسم خاطر خود را جمع ساخت و در هر بلده و ناحيه جمعى از مردمان معتمد را تعين فرموده مراجعت نمود . درين اثنا از وليد خليفه حكمى رسيد . و آن چنان بود كه در وقت فتح حصار الور در اسيران دو دختر « 1 » داهر مصحوب محمد بن على بن طهمان همدانى بدست خادمان حبشى به دار الخلافة فرستاده بود . شبى خليفه آن دو خواهر را در حرم سرا طلب فرموده بخادمان شبستان سپرد ، تا غم خوارئ « 2 » ايشان نمايند ، و چون از رنج راه بر آسايند ايشان را « 3 » بملازمت حاضر گردانند . بعد از مدت دو ماه به حكم خليفه دو بندئ سندى را حاضر ساختند ، و ترجمانى نيز آوردند چون نقاب از چهرهء آنها بر گرفتند ، خليفه بيك نظر شيفتهء جمال آن دو پرى پيكر گشته پرسيد چه نام داريد ؟ يكى گفت ( f . 19 b ) نام من پرمل ديو است و ديگرى گفت سورج ديو . خليفه يكى را بر فراش حكم فرمود . او برخاسته عرض كرد كه من شايستهء شبستان پادشاه نتوانم بود ، چرا كه محمد بن قاسم ما هر دو خواهر را سه روز نزد خود نگاهداشته ، آنگاه به خدمت پادشاه فرستاد . و ترجمان مضمون كلام ايشان را خاطر نشان خليفه كرد . خليفه را آتش غضب و غيرت در گرفت . حكم فرمود كه محمد بن قاسم خود را بواسطهء اين بى ادبى در پوست گاؤ كشيده بدار الخلافة حاضر گردد ، و بجهة مزيد تأكيد از روى تهديد « 4 » خليفه در حاشيهء فرمان به خط خود نوشت كه محمد بن قاسم هر جا كه رسيده باشد خود را در پوست گاؤ كشيده بملازمت حاضر آيد و از حكم تجاوز ننمايد . دران ايام محمد بن قاسم به ادهاپور رسيده بود كه حاجب خليفه منشور را بوى رسانيد . بعد از
--> ( 1 ) ف م زياد دارد : راى ( 2 ) ف م : غمخوارگى ( 3 ) م ندارد : ايشان را ( 4 ) م : غضب