محمد معصوم البكري ( نامى )
13
تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى )
سعى مىنمودند اما فائده بران مترتب نمىشد . چون رانى چهرهء مرگ را در آينهء پيشانئ راى ساهسى معاينه نمود و از حيات او مايوس گشت ، چچ را طلب فرموده احوال ساهسى به دو باز نمود ، و در باب جانشينئ او حيله انگيخت ، و حاجبان را گفت : راى ساهسى مىگويد كه مردم را خبر كنيد « 1 » كه فردا بار عام است ، خواص « 2 » و عوام بسلام حاضر آيند . صباح آن رانى فرمود تا تخت راى ساهسى در ديوانخانهء عام نهادند ، و حاجبان بيرون آمده گفتند : راى مىفرمايد ( f . 9 a ) كه من بواسطهء ضعف نمىتوانم بيرون آمد ، چچ را جانشين خود گردانيدم . و انگشترئ راى به چچ سپرده « 3 » او را بر تخت بر آوردند . چون مردم اين امر را معاينه نمودند ، ناچار همه تابع و منقاد او گشتند . و بعد ازان به روزى چند راى ساهسى محتضر شده مشرف موت گشت . رانى چچ را طلب نموده گفت : اكنون وقت آن رسيده كه دست آرزو در گردن مراد حمائل كنيم « 4 » ، و تدبيرى نموده معاندان « 5 » را از ميان دفع نمائيم . چچ گفت : بدانچه راى رانى اقتضا كند آنچنان به عمل آرم . رانى گفت : راى ساهسى فرزندى ندارد ، و خويشان او دعوى وراثت ملك و مال خواهند نمود « 6 » . علاج واقع پيش از وقوع بايد كرد . پس در ساعت قريب پنجاه زنجير مهيا كرده درون حرم سرا در حجر ها نهادند . بعد ازان يكان يكان از قرابتان راى ساهسى را مىگفتند كه راى شما را براى وصيت ملك مىطلبد . هر يكى كه بدرون مىرفت ، دست او را گرفته به حجره مىبردند « 7 » و به زنجيرش پاى « 8 » بند مىكردند . و چون رانى خاطر از دغدغهء ايشان فارغ ساخت ، خويشان مفلس راى « 9 » را كه هيچ كس از انها حساب
--> ( 1 ) ف : كنند ( 2 ) ف : خاص ( 3 ) م : سپردند ؛ و بعد از ان كلمات « او را بر تخت . . . . معاينه نمودند » را ندارد ( 4 ) م : كنم ( 5 ) ف زياد دارد : راى ( 6 ) ف : كرد ( 7 ) ف : برد ( 8 ) م : زنجير در پاى او ( 9 ) م ندارد : راى