محمد معصوم البكري ( نامى )

293

تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى )

از استماع اين خبر ملا حامد ( شايد وزير او بود ) عمر را مطلع ساخت و او لشكرى جمع كرده بمقابلهء ايشان رفت . جنگى صعب روى نمود و مردم سمه پرزور بودند . ازين مشاهده ملا حامد سران لشكر را جمع كرده و آنها را بانعام و اكرام سرافراز ساخته خطاب كرد كه « تهته دور است و پول كم ، اگر به خوبى جنگيديد و دشمن را مغلوب كرديد مال بسيار بدست ما خواهد آمد و ما بسلامتى به تهته توانيم رسيد » . از شنيدن اين كلمات روح تازه در ايشان دميد و بيك حمله دشمن را هزيمت دادند و بسيار غنيمت در دست ايشان افتاد . مردم سمه راجه جگنناتهه را در ميان آورده معذرت خواستند و پيشكش حاضر كردند . مردم سوده و جت و بلوچ نيز از سوء عاقبت ترسيده سر بتسليم فرو آوردند . و عمر باطمينان قلب به تهرى رسيد و آنجا درگذشت . در آن وقت پسرش دودا صغير بود و اعيان دولت برادرش چنيسر را بجاى او نشاندند . چون دودا بسن بلوغ رسيد چنيسر خواست كه او را حبس كند . دودا گريخته بغزنين رفت و از سلطان مودود مدد خواست . سلطان در آن وقت قريب الموت بود و دودا بتوسط يك چوب معجزنما كه در راه از پير مردى حاصل نموده بود دريافت كه سلطان وقتى در حين آب خوردن دو ماربچه خرد را بلع نموده و آن دو مار بچه بزرگ شده سلطانرا اذيت مى رسانيدند . پس بحيله آن دو مار را بيرون آورد و سلطان شفا يافت . سلطان ازو خورسند شده گفت هر چه خواهى بخواه . دودا ماجراى خود را عرض نمود و سلطان لشكرى گران همراه او روانه ساخت . بعد از محاربهء دوازده روز نسيم ظفر بر پرچم سلطانى وزيد و چنيسر و بسيارى از مردم او كشته شدند . و دودا بر تخت پدر نشسته بسيار سال با زور و خردمندى كامرانى نمود و سپس به حكم « كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ » شربت ممات از ساقى اجل چشيد و رخت حيات خود را بجهان باقى گرفت .