محمد معصوم البكري ( نامى )

193

تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى )

القصه صباح آن روز ماه بيگم و شيخ عبد الوهاب و ميرزا قاسم و خواجه محمد حسين متكفل بردن نعش ميرزا شدند ، و پگاه سلطان محمود خان كوچ كرده روانهء بهكر گرديد . و در همان ( f . 144 b ) روز خبر به تهته رسيد . و ميرزا عيسى به جمعيت تمام سوار شده تعاقب نموده نزديك سلطان محمود خان رسيد ، چنان كه آوازهء كوس از طرفين شنيدند . سلطان محمود صفوف لشكر آراسته بايستاد « 1 » ، و كس نزد ميرزا عيسى فرستاد كه غرض از آمدن چيست ؟ اگر قصد محاربه داريد اعلام نمائيد ، تا ميدان مجادله و مقاتله را بيارايم . ميرزا عيسى جواب داد كه مقصود از آمدن بتقريب اين بود كه از ارغونيه چنان استماع نمود كه نعش ميرزا را ماه بيگم و سلطان محمود خان مىبرد . مناسب نيست كه ازين جا به بهكر برند ، تهته هم از آن ميرزاست . الحال كه معلوم شد كه ماه بيگم جنازهء مرحوم ميرزا را به تهته برده ، شما بخاطر جمع كوچ كرده عازم بهكر گرديد . و سلطان محمود خان بسرعت تمام به سيوستان رسيد . و ميرزا شاه مسعود و شاه حسين تكدرى و مير ابو الخير و مير حميد ساربان و خواجه باقى و جمعى ديگر بدغدغهء آنكه تهته به تصرف ميرزا عيسى در آمده و بهكر بسلطان محمود خان قرار گرفته ، سيوستان را ما متصرف مىشويم ، هر چند سلطان محمود خان مبالغه نمود قلعه ندادند ، و توهم نموده قلعه را نگشودند . سلطان ( f . 145 a ) محمود خان مير ابو الخير و مير عبد الحميد را طلب نموده عنان عزيمت بجانب بهكر معطوف گردانيد . ميرزا عيسى هم چنان كوچ بكوچ تعاقب نموده مىآمد . چون بحوالىء سن رسيد معلوم كرد كه اين مردم « 2 » قلعه را بر روى سلطان محمود خان بربسته مجال در آمدن ندادند . محمد صالح ترخان ولد خود را با جمعى كثير

--> ( 1 ) ح م : باز ايستاد ( 2 ) ح م زياد دارد : در