محمد معصوم البكري ( نامى )

149

تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى )

نسبت اراده و اعتقاد به سلسلهء ايشان درست شده ، و مملكت دهلى از آشوب و فتنه خالى نيست ، و مىگويند ملك بهلول « 1 » دهلى را متصرف شده خطبه بنام خود خوانده ، اگر خدمت شيخ بيش از پيش متوجه احوال جماعه لنگاهان شود ، و ما را از جمله لشكريان خود داند ، هر خدمتى و مهمى كه روى دهد ، در جان سپارى خود را معاف نخواهيم داشت . و بالفعل بجهة استحكام ارادهء جان سپارى دختر خود را به شيخ مىدهم ، و ايشان را بدامادى قبول مىكنم . شيخ از استماع اين خبر مسرور خاطر گشته دختر راى سهره را به عقد خود در آورد . و او گاه گاه بجهة ديدن دختر از قصبهء رپرى به ملتان مىآمد ، و تحفهاى لائق به خدمت شيخ مىگذرانيد . و شيخ بجهة احتياط تجويز نمىكرد كه راى سهره منزلى در شهر ملتان بگيرد ، و او هم در بيرون شهر منزل گرفته تنها بديدن دختر مىرفت . نوبتى جميع مردم خود را ( f . 109 b ) گرد آورده روانهء ملتان گشت و خواست كه به مكر و حيله شيخ يوسف را بدست آورده حاكم ملتان شود . و چون بنواحئ ملتان رسيد به شيخ يوسف پيغام فرستاد ، كه اين مرتبه جميع لنگاهان را همراه آورده ام ، تا ملاحظهء جمعيت من نموده فراخور آن خدمات فرمايند . شيخ يوسف ساده لوح از حيلهء دهر و فسون « 2 » زمانه غافل شده او را به تفقدات تلقى نمود . راى سهره بعد از نمودن سپاهيان و اسباب « 3 » شبى با يك خدمتگار بملاقات دختر آمد . و بخدمتگار قرار داده بود كه در زاويهء خانه بزغاله بكارد رسانيده خون مسفوح را گرم در پياله انداخته بيارد . چون خدمتگار بامر مذكور قيام نمود ، راى سهره كاسهء خون را در كشيد ، و بعد از زمانى فرياد بر آورد كه شكم من درد مىكند ، و زمان زمان جزع و فزع زياده مى شد . قريب نيم شب وكلاى شيخ يوسف را به قصد وصيت حاضر ساخته در حضور آن جماعه استفراغ دموى نمود . و در اثناى وصيت كه بجزع

--> ( 1 ) ف م زياد دارد : لودى ( 2 ) ح : فنون ( 3 ) د م : سان واجب