محمد معصوم البكري ( نامى )
139
تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى )
نوشيدن آب به حال اصلئ خود در آمد ، و در سلك مريدان منتظم گشت ، و تا مدت حيات ديگر مطبخ مير را هميشه بر سر هيمه مىكشيد . نقلست از سلطان على مذكور كه گفت : شبى بغايت سرد بوده و مير سيد شير با جمعى درويشان به سير برآمد « 1 » . چون ساعتى استراحت نمودند ، ايشان را حاجت غسل شد . فى الحال بيدار گشته فرمودند ( f . 101 b ) كه مرا احتياج غسل است . اى سلطانعلى ! جامهاى مرا « 2 » نگاه دار . و مير لنگ بسته از روى جوى يخ شكسته به آب در آمدند . و از سردئ هوا اعضاى من مىلرزيد . چون مرا به آن حال ديدند ، فرمودند كه اى سلطانعلى سرما خوردى ، بيا و اسرار مردان نگاهدار . من برخاسته نزد ايشان رفتم . آب را بغايت گرم يافتم ، چنان كه بدن من آرام گرفت . بعده « 3 » بايشان بر آمدم و اثر سردى نيافتم . نقلست كه روزى مير سيد شير بموضع سفيد روان رسيدند . هوا گرم بود . خواجه شهاب الدين سفيد روانى كه يكى از معتقدان مير بود مىگويد : من پيش رفته التماس كردم كه ساعتى در باغ من قدم رنجه فرمائيد . استدعاى مرا اجابت نمودند ، و من پيشتر بباغ در آمده بكنار حوض جاى راست كردم . چون دروازهء باغ پست و تنگ بود ، اراده كردم كه اسب مير را بيرون باغ در سايهء درختى نگاه دارم . ناگاه ديدم كه مير سواره بدرون باغ در آمد . حيرت بر من مستولى شد كه ازين در تنگ چگونه در آمده باشند . فرمودند كه شهاب الدين اينها سهل است ( f . 102 a ) . عرض كردم كه از ميوه آنچه بخاطر شريف رسد حاضر گردانم ، و من پيشتر دو سبد ميوه پر كرده بودم كه به يكى از ديوانيان فرستم ، و پيش از آمدن مير آن برداشته بگوشه نهاده بودم . فرمودند كه شهاب الدين آن دو سبد
--> ( 1 ) م : بر آمده بودند ؛ ح : بر آمدند ( 2 ) د : خود را ( 3 ) ح : پس