محمد معصوم البكري ( نامى )
82
تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى )
فحواى كار دانستهام كه پادشاه مرا رخصت نخواهد كرد . من مردم خود را رخصت كنم كه بجاى و منزل خود روند . ميرزا بر تدبير او آفرين كرد . و امير ذوالنون قريب يك سال با معدودى در اردوى معلى بود ، تا آنكه شبى در خلوت از هر جا سخنى در مجلس خاص خاقان منصور مذكور مىشد . در اثناء مكالمه فرمودند كه دربارهء ذو النون چه بخاطر دولت خواهان مىرسد . اهل مجلس در جواب متأمل بودند كه ميرزا بديع الزمان عرض كرد كه مملكت « 1 » قندهار را هيچ يك از امرا قبول نمىكند ؛ و هر كس را بايالت قندهار نامزد كرده فرستاديد ، در عرض دو سه سال به مرض و با در معرض تلف شد . مير ذو النون را رخصت بايد كرد . از دو حال بيرون نيست : يا مطيع خواهد بود يا نه خواهد بود . بعد از ان نيز از دو حال خالى نيست : يا به مرض عام گرفتار خواهد شد يا نه . اگر از چنگ مرگ « 2 » خلاص يابد از چنگ ما رهائى ندارد . پادشاه را اين سخن خوش آمد . فرمود كه عنان اختيار اين امر به يد اقتدار شماست . ميرزا بديع الزمان ( f . 57 b ) متعهد امر امير ذو النون شد ، و خاقان منصور خلعت فاخره و اسب با زين و لجام و ساير اسباب حشم مثل نقاره و علم و حكم منشور طغرا از ديوان اعلى مقرر فرمودند . و مير ذو النون نيز عهد نامه بميرزا سپرد كه هر گاه ميرزا را امرى حادث شود ، او بجان و دل امداد نمايد ، و هر گاه فرمان طلب صادر گردد بلا توقف حاضر آيد . ميرزا ذو النون عنايت ميرزا را ملحوظ ساخته در حال مسرعى به قندهار فرستاد ، و شاه بيگ پسر ارشد خود را طلبيد . و عبد الرحمن ارغون و زينك ترخان و جعفر ارغون و مير فاضل پدر سلطان محمودخان بهكرى با دويست سوار ايلغار نموده خود را بخراسان رسانيدند . از آمدن « 3 » شاه بيگ خاقان
--> ( 1 ) م ندارد : مملكت ( 2 ) ح ف : مرض ( 3 ) ح : در آمدن