عبد الرضا سالار بهزادى
337
بلوچستان در سالهاى 1307 تا 1317 قمرى ( فارسى )
مقتدرى چنين سلوكى ديده نشده ، تعجب آنجاست با وصف آنكه طايفهء بچاقچى در قطع طرق و دزدى مشهورند ، در اين چند شب و روز دينارى از مال احدى نبردند و يك شاهى و پر كاهى بىحسابى نكردند . در نهايت اقتدار ما بين اعالى و ادانى محاكمه مىنمود ، اغلب مردم سيرجان گمان مىكردند كه به طور قطع و يقين حكم دارد كه با حاكم آنجا اينطور معمول دارد ، زيرا كه به وضعى رفتار كرده در نهايت تدبير و تزوير منفردا بدون اسلحه در كوچه و بازار آمدورفت مىكرد . حتى تنها به حمام مىرفت . اهالى سيرجان در ترديد بودند كه اگر چنين حكمى كه مىگويد صادر نشده باشد هرگز قدرت ندارد اينطور حركت نمايد . . . » 463 پس از دو سه روز خان بچاقچى انبارهاى گندم را گشوده مقدارى به نانوايىها جهت پخت نان پرداخته ، بقيه را هرچه شبانه بار كرده به محل ايل خود مىفرستند و آنچه كه مىماند ديگران به تاراج مىبرند . 464 اين امر اهالى سيرجان را به شك انداخته ، از اسفنديار خان مىخواهند كه حكم ادعايى خود را ارائه بدهد . اسفنديار خان ابتدا به اين بهانه كه در حكم او نام چند نفر ديگر نيز آمده كه بايد دستگير شوند و ارائهء حكم فعلا صلاح نيست ، از نشان دادن حكم طفره مىرود « . . . بالاخره صريحا جواب داد ، حالا كه مىگوئيد چنين حكمى صادر نشده است ، من هم شريك قول شما هستم ، و هرچه از دست شما برمىآيد فروگذار ننمائيد . . . » . 465 خلاصه آنكه اغتشاشى در شهر روى مىدهد و عدهاى براى گرفتن اسفنديار خان و رهايى امير الملك كه به قول نويسندهء ملحقات تاريخ وزيرى اين زمان « اسير الملك » شده بود جمع شده و سنگربندى مىكنند . اسفنديار خان كه براى مدافعه بيرون مىآيد راه خود را بسته و جنگ با آن عده را غيرممكن مىبيند ، در نتيجه تدبيرى مىانديشد كه خود شاهكار ديگرى از تهور و نيز روانشناسى تودههاست . « . . . در كمال جرأت و جلادت از اسب فرود آمده تدبيرى به خاطرش رسيده ، در ميان كوچه قلمدان و كاغذ خواسته و به يكى از همراهان گفت تلگرافى بدين مضمون بنويس و سوارى خواسته با تأكيد تمام كه اين تلگراف را زودتر به رفسنجان رسانيده مخابره كن ، مضمونش اينكه : حسب الامر روز بيست و هشتم جمادى الثانى وارد سيرجان شدم ، حاجى على اصغر خان را با همراهان گرفته ، امروز كه ششم رجب است مىخواهم به سمت دار الخلافه حركت دهم ، مردم سيرجان شورش و ازدحام كرده مانع هستند تا بعد چه پيش آيد . بلوائيان كه اين حال را مشاهده نمودند با خود گفتند كسى كه از خودش اطمينان نداشته باشد در همچو موقعى قادر بر اين حركت نخواهد بود متفقا دست از كرّ و فرّ بازداشتند ، اسفنديار خان به زحمت زياد سواره از تنگناى چادر ديوار اسب خويش را تاخت و خود را به خانهء عليرضا 466 رسانيد . . . » 467 جالبترين قسمت اين ماجرا رشادت و شهامتى است كه از جناب ميرپنجه امير الملك حاكم مقتدر سيرجان و نوكران و سربازان وى به منصهء ظهور مىرسد ! باز هم از تاريخ وزيرى نقل مىكنيم : « دو سه روز قبل از وقوع اين واقعه 468 ، يكى دو نفر از اهالى سيرجان كه بالنسبه به سايرين مرجعيت داشتند ، محرمانه به حاجى على اصغر خان پيغام داده بودند كه اسفنديار خان حكمى در گرفتارى شما ندارد . اگر صلاح است كه او را محاصره كنيم مطلب مكشوف خواهد شد . جواب داده بود من بر عزل خود يقين دارم ، حكم او را هم ديدهام ! كارى نكنيد كه مزيد تقصير من بشود ! حكمت ديگر از سكوت او اين بود كه مشار اليه در زمان حكومت خيلى به مردم سيرجان اجحاف و تعدّى كرده بود و در همان اوقات جمعى از معارف سيرجان محض تعديات حاجى على اصغر خان به تهران رفته بودند و شهرت داشت