عبد الرضا سالار بهزادى

306

بلوچستان در سالهاى 1307 تا 1317 قمرى ( فارسى )

حكومتى و سياسى و اجتماعى ايران با شتاب به حركت درآمده بود و اين تنها قدرت و شخصيت فردى ناصر الدين شاه بود كه توانسته بود ، به هرنحو ممكن صورت ظاهر قدرت دولت مركزى ايران را حفظ نموده و چرخ ادارهء مملكت را بالنسبه با نرمى و روانى در حال گردش نگاه دارد . اين به هرنحو ممكن از اعمال قدرت و اختناق تامماشات و نرمش ، از گردش و تغيير موضع به هنگام لزوم ، تا به جان هم انداختن دولتمردان و صاحبان نفوذ و گروههاى مختلف - بازى كه ناصر الدين شاه در آن استاد بود - و تا بهره گرفتن از موقعيت جغرافيايى و استراتژيكى حساس و منحصر به فرد ايران و در مقابل هم قرار دادن و اعطاى امتيازات گوناگون و گسترده به دو ابرقدرت جهانى آن زمان - امپراطورى انگليس و امپراطورى تزارى روسيه - و در نتيجه جلب حمايت و پشتيبانى هردو طرف شمولى گسترده داشت . با مرگ ناصر الدين شاه اين تنها مانع درهم شكستن و فروريختن نظام كهنهء سياسى و اجتماعى ايران در حركت پرشتاب بقيهء دنيا از ميان برداشته شد و آنچه كه اين فروپاشى را سرعت بيشتر مىبخشيد نشستن مظفر الدينشاه بر تخت سلطنت بود كه هيچيك از توانائيهاى فردى و شخصيتى پدر خود را نداشت . مظفر الدين شاه به هنگام جلوس بر تخت سلطنت پيرمردى بود ضعيف البنيه و رنجور كه قسمت اعظم عمر را در مقام بىمسئوليت ولايتعهدى به دور از دربار و پايتخت و در نتيجه غريبه و ناآشنا با مسائل مملكت بسر آورده بود . ادارهء امور مملكت بخصوص در اواخر دورهء ناصرى بيشتر با نيروى تدبير شاه و وزير زيركش على اصغر خان امين السلطان و شناخت شخص شاه از روحيات افراد ، به‌ويژه درباريانش و تفوق روحى و روانى و شخصيتى وى بر همهء آنها ، و در نقاط دورافتادهء مملكت با نيروى حيثيت نام شاه و تدبير و نيروى شخصيت حكام وى صورت مىپذيرفت و پشتوانهء مادى - مالى و نظامى - براى ادارهء امور كشور تقريبا به هيچ رسيده و روز به روز كاهش مىيافت . اينك قبول مسئوليت سلطنت و ادارهء امور براى شاه سالخورده و رنجور جديد شاق و سنگين مىنمود . شايد براى مظفر الدينشاه رنجور و عليل پس از سالها انتظار رسيدن به تخت و تاج ، بزرگترين و ضرورىترين موهبت مقام جديد امكان مسافرت به خارج و معالجه و مداواى امراض گوناگونش بود كه ظاهرا در دوران وليعهدى ناممكن مىنمود . تازه پس از رسيدن به سلطنت دريافت كه حتى به عنوان شاه نيز انجام اين امر چندان ساده و آسان نيست ! در ركاب مظفر الدين شاه خيل درباريانى از تبريز روانهء تهران شدند كه آينهء تمام‌نماى ارباب خود بودند : ناآشنا با مسائل مملكت و خسته از انتظارى طولانى براى رسيدن به پايتخت و سخت مشتاق كه در اسرع وقت همان ثروت و شخصيت و موقعيت و جاه و نام رجال ناصرى را بيابند و با شناختى از شاه خود كه بر خلاف پدرش نه آدم‌شناس بود و نه شخصيتى قوى داشت . برعكس ناصر الدين شاه اين اطرافيان مظفر الدين شاه بودند كه مىتوانستند وى را آلت دست خود سازند . با مرگ ناصر الدين شاه نهضتها و حركتهاى سياسى و عقيدتى و مسألهء قانون خواهى نيز كه ناصر الدين شاه با تمام قدرت خود سعى در سركوب آنها مىنمود و به شدت از آنها واهمه داشت به تدريج شتاب بيشترى گرفتند . در حين اشتغال درباريان و دولتمردان به دسيسه‌چينى بر عليه يكديگر ، و سعى هريك از رجال تازه رسيده در بيرون راندن رجال قديمى ناصرى و در همان حال از ميدان بدر كردن رقباى مظفرى خود و رسيدن به قدرت نه تنها چندان مجالى براى مقابله با طرفداران نهضت جديد قانون‌خواهى و ترقىخواهى