عبد الرضا سالار بهزادى

282

بلوچستان در سالهاى 1307 تا 1317 قمرى ( فارسى )

85 پاكتى است حاوى يك نامه . از نقش مهر روى پاكت و پشت نامه تنها كلمهء « عبد الكريم » را موفق به خواندن شدم . عنوان پشت پاكت : « عريضه خدمت ذى شوكت بندگان جلالت اركان مقرب الخاقان آقاى اسعد الدوله مشرف شرفياب گردد فى 2 . . . 283 شهر رمضان المبارك 1313 » . متن نامه كه شكوائيه و گزارشى است ، با غلطهاى املائى فراوان از ماوقع منطقهء سرحد به شرح زير است : « فداى حضور مبارك گردم - عرض مىشود كه اولا عمده مطالب سلامتى وجود ذى جود بندگان عالى است كه ان شاء اللّه تعالى به سلامت باشد . الثانى عرض كه ما طايفهء مربلوچه‌زئى 284 از روزى كه خدمات ديوان را منظور كرديم ، حضرات يار حمدز 285 دودمان ما را برانداخته و تمام را به قتل رسانيده‌اند . مير مراد خان ياور يك طايفه بوده و در ده بالا مسكن داشته ، تمام خرد [ و ] بزرگ مراد خان ياور به شمشير يار [ ا ] احمد زئى كشته شدند كه حالا . . . 286 يك نفر پير و بىاولاد و بىكس‌مند است [ مانده است ] . اين اوقات قرار بود كه حضرت اشرف امجد ارفع و الا آقاى فرمانفرما روحى فداه همين نوروز خودش به سرحد بيايند ، يا اينكه سركار شما را به سرحد بفرستند كه بيايند نظم نسق ولايت سرحد را پادار [ و ] درست نمايند كه مردم رعيت آسوده شوند ، آن هم نشد . مير مراد خان ياور كه از آمدن موكب مسعود نوميد [ و ] مأيوس شد و هواى كار مردم سرحد را ديد ، بهانهء غلامعلى و مرافعهء جنس با آقا سيد محمد خان سرهنگ پيش گرفت و خود را از پاقلعه خاش كند و رفت 287 كه يك نفر پسر كوچك داشت كه همان كشته نشود ؛ 288 به حقير پيغام داد كه بيا كه كشته خواهى شد . حقير ديدم مير مراد خان قهر كرده است و رفته ، قلعهء ديوان نوكرى ندارد و چند وقت است كه ما طايفه در خدمت ديوان خود را تمام كرديم ، حالا كه مير مراد خان ياور قهر كرده رفته است و سركار سرهنگ هم اين‌قدر سماجت مىكنند ، لابد شدم كه تا مير مراد خان ياور از خدمت شما مراجعت مىكنند حقير در پا [ ى ] قلعه بمانم ، خدمتى رجوع مىشود انجام دهم . اين بود كه ماندگار پا [ ى ] قلعهء ديوان و خدمات سركار سرهنگ شدم و پسر عموى خود را با نوكر خود خدمت شما فرستادم . در اين بين مير جنيد خان خيلى در باب مال براهوئى 289 اصرار دارد و خيال فتنه [ و ] فساد دارد . برادر خود را فرستادم و او را خواستم در پاى قلعه حضور سركار سرهنگ ، خلعت فرمانفرما روحى فداه را در بر او كرديم و يك اسب داشتم كه چهل تومان خريده بودم او را هم دادم به مير جنيد خان عوض مال براهو [ يى ] و سند حجت از او گرفتم كه ديگر فتنه شدت نكند ، تا آنكه سركار سرهنگ خواست شترهاى خود را با وكيل‌باشى روانهء بم كنند . مردم سرحد تمام حرامزاده و فتنه‌انگيز مىباشند . خان محمد ضابط لشكر كرده ، 290 و صد [ و ] بيست نفر جمعيت برداشته است راه شترها را گرفته ، حقير جان‌نثار با نه نفر آدم همراه شترها رفتم . خان محمد يك شبانه‌روز دور ما را گرفته و جنگ شده ، آخرش خداوند اجل حقير را به سر نرسانيد