عبد الرضا سالار بهزادى
219
بلوچستان در سالهاى 1307 تا 1317 قمرى ( فارسى )
به آن ندارد ، يا مطلبى كه شخصى است در آن كاغذ مىنويسيد كه نمىتوان آن كاغذ را به همين واسطه به تهران فرستاد . از جمله در كاغذى كه همراه كريم بيك چهار روز قبل رسيد ، در آنجا تفصيل مراقبت خودتان را در گرفتارى مير عبد اللّه و دستگير كردن مير شهداد نوشته بوديد ؛ در همان كاغذ نوشتهايد تمسّك فلان مبلغ هم از مير عبد اللّه گرفتهام . جواب اين مطلب اين است كه من يك دينار از اين پدرسوخته نمىخواهم و اگر صد هزار تومان مىگرفتيد و به من مىداديد كه از او بگذرم محال و ممتنع بود و زنده يا كشتهء او را از شما مىخواستم و هرقدر حالا تمجيد از خدمات شما و رضامندى مىنمايم ، آن وقت هزار قسم سختى و مؤاخذه مىكردم . علاوه بر آن اين تمسّك و سندى كه شما گرفتهايد اسباب دلخوشى و خود گول زدن است ، چرا كه فعلا خودش در حبس و زير زنجير شماست و بايد او را محفوظا در شهر 86 به من تحويل بدهيد . در اين صورت كه پدرش و خودش در زنجيرند ، كى پول خواهد داد ؟ بر فرض يك كسى هم باشد كه پول بدهد ، اين پول را مىدهد كه اين پدر و پسر يا يكى از آنها را من مرخص نمايم ، اين فقره هم كه محال است و من آنها را مرخص نمىكنم ؛ پس اين تمسّك بىحاصل است و بايد به طورى كه من خودم از بلوچستان محفوظا دلاور خان و حسين خان و غيره را آوردم ، شما هم اين پدرسوخته را با برادر قلى محمد همينطور محفوظا به شهر كرمان بفرستيد كه سالما تحويل من داده قبض رسيد مرا براى شما بگيرند و بياورند . اينكه از اين مطلب تمسّك گرفتن كه در كاغذ همراه كريم بيك نوشتهايد و مطلب شخصى است ؛ حق شما اين بوده اين فقره را يك ملفوفهء جداگانه بنويسيد . در جزو نوشتجات مصحوب عباس خان ياور در كاغذى كه حسن خدمات خودتان و گرفتارى عبد اللّه خان را نوشتهايد ، در حاشيهء آن مختصرا نوشتهايد كه ملا داد محمد در جنگ كشته شد و مير شهداد رفت و بلوچ خان به سردار نوروز خان داده شد ؛ از اين مطلب شما من هم چيزى نفهميدم تا چه رسد به اينكه تهران 87 ملتفت مطلب شوند . كار اين مير شهداد شوخى نيست و مطلب دولتى شده ، در تهران ، سفارت انگليس ، به اولياى دولت عليه شكايت كرده و فرار كردن او را در صفحات بلوچستان عرض كرده و حكم دولتى تلگرافى در گرفتارى او شده است ؛ حالا شما مبهم نوشتهايد مير شهداد رفت ، اين يعنى چه ؟ و حال اينكه شما در كاغذ سابق مصحوبى كريم بيك در خصوص مير شهداد نوشته بوديد كه او را مىفرستم تحويل بنت صاحب دهند و قبض رسيد بگيرند كه اسباب مسرت من و دليل حسن خدمت خودتان باشد . حالا آن مطلب با اينكه دو كلمه مبهم نوشتهايد « مير شهداد رفت » خيلى تفاوت دارد . مير شهداد كجا رفت ؟ و چطور شد ؟ اگر او را گرفته و فرستادهايد نزد بنت صاحب ، قبض رسيد او كجاست ؟ و چرا به من ننوشتهايد ؟ اگر او را تحويل نوروز خان دادهايد ، قبض او را چرا نگرفته و براى من نفرستادهايد ؟ بلكه ابدا چيزى ننوشتهايد . بالجمله من زبانى از عباس خان تفصيل را پرسيدم ؛ و او مطلبى گفت . لابد من جواب تلگراف تهران را گفتم كه زين العابدين خان سرتيپ ، مير شهداد و بلوچ خان را گرفته به نوروز خان سپرده كه ببرد در كج و پنجگور 88 نزد بنت صاحب . از قرار