عبد الرضا سالار بهزادى

206

بلوچستان در سالهاى 1307 تا 1317 قمرى ( فارسى )

نوشتم كه با كمال قوت قلب مشغول خدمات خودتان باشيد . مبادا ، مبادا گوش به حرف مفسد و مغرض بدهيد كه خانهء خود را به دست خود خراب خواهيد كرد . اين مسئله را يقين دانسته‌ايد كه اگر ميل من بر نگاهدارى و التفات شماها نبود ، دنيا جمع مىشدند شما را حفظ نمىتوانستند نمايند . هم‌چنين اگر خيالم بر بىلطفى به شماها بود يا باشد احدى نمىتواند . . . 52 نمايد . شما را خودم ترقى داده و خودم نگاهدارى كرده‌ام ، محض اين كه از شماها خدمت بخواهم . چنانچه در اين يكى دو سال ابو الفتح خان در بلوچستان بود و من هم كمال التفات را به او داشتم ؛ هرچه دربارهء شما گفت و شغل و كار و منصب و جمعى شماها را خواست توى دهانش زدم . البته بر خودتان واضح شد ، گفتم تو در جاى خود نوكر هستى ، من به تو التفات دارم ، زين العابدين خان هم در جاى خود نوكر است ، به او هم التفات دارم . نه به ميل خاطر او دربارهء تو بىالتفاتى مىشود ، نه به ميل خاطر تو در حق او . بارى ، اينها را مىنويسم كه مبادا ، مبادا خيالت پريشان شود ؛ زيرا كه يقين دارم حالا خيال مىكنى يقين حشمت السلطنه رفت ، ابو الفتح خان را فرمانفرما حاكم بلوچستان مىكند ، او هم با ما عداوت دارد ؛ پس‌فردا مىآيد ما را مفتضح مىنمايد ، مىگيرد و مىبندد ؛ يا فرضا بعضى مردم شايد به شما از اين چيزهاى اراجيف بنويسند . فرضا من ابو الفتح خان را يك وقتى حاكم بلوچستان هم كردم ، چه دخلى دارد كه به سگ شما نگاه نمايد ، تا چه رسد به شماها بىاحترامى نمايد . فرضا اگر يك وقتى چنين اتفاقى مىافتاد ، به شما مىنوشتم سرتيپ ، ساخلو و نوكر در قلعه‌هاى دولتى مضبوط كرده ، خودت بيا حساب خود را در حضور من بپرداز ، فلان آقا را من مىخواهم به بلوچستان بفرستم . حفظ شأن شماها را من خودم از شما بهتر ملاحظه مىكردم . زيرا كه به دست شماها كار دارم ، چگونه راضى به افتضاح شما مىشدم كه يك وقت ديگر از شما خدمتى بخواهم ديگر در شما آبرو و احترامى نگذاشته باشم كه از عهدهء خدمت برآئيد . اين‌ها را مىنويسم كه درست آگاه شويد ، بصيرت حاصل نمائيد . ابدا ، ابدا ، ابدا نه گوش به حرف مفت مردم بدهيد و نه در خاطر خودتان اين خيالات باطل را بگذرانيد . محمد آقا بيك را مخصوصا فرستادم و زبانى هم گفته‌ام به شما اطلاع دهد و اين نوشتهء مرا به شما برساند كه ان شاء اللّه با كمال قوت قلب و اطمينان به محبت و مهربانى من در حق خودتان ، موافق همان قول محبت و التفات كه به شما داده‌ام ، با نهايت اطمينان مشغول خدمات راجعه به خود باشيد و تدارك ورود ما را به بلوچستان در باب سيورسات و غيره نمائيد . ان شاء اللّه زحمتى وارد نيايد ، ما هم روز پانزدهم جمادى الاول ان شاء اللّه به بمپور وارد مىشويم ، حالا موقع خدمت شما است ، از شما خدمت ، از من محبت . تا مادامى كه شما با كمال صدق خدمت به ديوان نمائيد احدى بر شما ترجيح نخواهد داشت و من هم نهايت التفات را به شما خواهم داشت . در صورتى كه شما هم مثل حشمت السلطنه بگوئيد مىخواهم بروم در نرماشير و بم بخوابم ، آن‌وقت من هم لابد مىگويم سرتيپ جان من ، شما كه به ميل خودتان از خدمت خود را كنار مىكشيد ، مختاريد . در آن صورت هم شأن و احترام شما در جاى خود هست ، بلكه با شأن‌تر هم رفتار