أحمد بن محمد الهمذاني ( ابن الفقيه الهمذاني ) ( مترجم : ح . مسعود )

21

البلدان ( بخش مربوط به ايران ) ( فارسى )

بچسبد ، تا آنكه انباشته و انبوه شود . آنگاه مردم شهر بيايند ، و در سر هر ماه آن را بكنند و جمع كنند . پادشاه دسته‌يى را بر آن گمارده است تا چون مردم همهء آنچه در غار است جمع كردند ، يك پنجم بگيرد . باقيماندهء آن را به همه سوى ببرند . نيز در كرمان شهرى است كه آن را خبيص گويند . هرگز درون آن باران نباريده است . همواره بيرون شهر باران بارد ، ليكن در شهر نبارد . تا آنجا كه كس دست خود از باروى شهر بيرون كند و از باران تر شود ، در حالى كه در شهر قطره‌يى نباريده باشد . در آنجا نيز چوبى است كه آتش آن را نسوزاند و از آن سالم بيرون آيد . برخى از ترسايان اين چوب را دستاويز فريفتن مردم كرده بودند و گفته بودند از چوبى است كه مسيح « ع » را بر آن به دار كردند . بدين گونه دور نبود كه خلقى از ترسايان بدان فريفته شوند . تا آنكه يكى از متكلمان از آن راز آگاه شد ، و پاره‌يى از چوب كرمان پيش آنان برد . آن چوب ، پايداريش در برابر آتش از صليب آن ترسا * 57 افزونتر بود . مأمون گويد : اگر چغزواره « 1 » را بگيرند و در سايه بخشكانند سپس در آتش افكنند نسوزد . و خود سمندل ( سمندر « 2 » ) پرنده‌يى است كه در آتش شود و پر و بالش نسوزد . طمياث حكيم ، در كتابى كه در بارهء حيوان نوشته است ، گويد : در خاوران پرنده‌يى است كه آن را بنجس گويند ، در شهرى كه آن را شهر خورشيد ( مدينة الشمس ) نامند . اين پرنده را ماده‌يى نيست و در كار خويش همسانى ندارد . مردم آن شهر ، خورشيد بپرستند . نام شهر اغفطوس * 58 است . طمياث گويد : اين پرنده پرواز كند ، و با منقار ، چوب دارچينى گرد آرد و فراهم نهد ، آنگاه خود را با بالهاى خويش به شدت به آنها زند ،

--> ( 1 ) - طحلب ( جل وزغ ، جامهء غوك ) . ( 2 ) - رك : حيوة الحيوان دميرى ، الحيوان جاحظ ، و الموسوعة فى علوم الطبيعة ، ج 1 ، ص 563 .