أحمد بن محمد الهمذاني ( ابن الفقيه الهمذاني ) ( مترجم : ح . مسعود )
199
البلدان ( بخش مربوط به ايران ) ( فارسى )
و كسر جيم و ضم را ) بوده است . جيرفت در قرون وسطى ، شهرى بسيار مهم بوده و رودخانهاى از ميان آن مىگذشته كه جغرافى نويسان ، جز آن ، رودخانهء ديگرى را در اين اقليم نام نبردهاند . اكنون خرابههاى جيرفت ( كه نام آن فقط بر ولايت جيرفت اطلاق مىشود نه بر شهرى ) به شهر دقيانوس ( شهر امپراطور Decius ) معروف است . اين دقيانوس ، در مشرق زمين ، ضرب المثل استبداد و ستمگارى است . و در زمان پادشاهى او بود كه هفت نفر اصحاب كهف داخل آن غار شدند ( قرآن كريم » سورهء 18 ، آيهء 8 ) « 1 » و داستان آنها معروف است . از حوالى آن خرابهها رودخانهاى مىگذرد كه آن را خليل - رود يا حليل رود مىگويند . و همان است كه جغرافى نويسان عرب و ايران ، آن را ديو - رود گويند . چون جريانى بسيار تند دارد . اين رودخانه يكى از رشتههاى رود بمپور است . و به خاور هامون ، يعنى با تلاق مىريزد . سرزمينها ، 336 - 337 ( 56 ) 20 / 19 : نوشادر - عبارت متن ، ضمن ذكر معدنهاى كرمان ، چنين است : « . . . و النحاس و النوشاذر و الصفر و معدنه بجبل يقال له دنباوند » در اينجا قواعد ايجاب مىكند كه ضمير « معدنه » را به آخرين مرجع مذكور در قبل « الصفر » بر گردانيم . اما چنين ارجاعى با توجه به متون ديگر و خارج واقع ( كه در كوه دنباوند دمندان ، كان نوشادر است ) صحيح نيست . در نسخهء عكسى ( ورق 95 آ ) چنين است : « و الفضة و النوشاذر و معدنه بجبل يقال له دنباوند » اين عبارت كاملا صريح است كه بايد مرجع ضمير ، نوشادر باشد . اين بود كه در ترجمه ، نوشادر ، مرجع ضمير گرفته شد . ( 57 ) 21 / 14 : صليب آن ترسا - داستان اين چوب و ترسايان ، در نسخهء عكسى ( ورق 95 آ ) چنين آمده است : و در آن ( خبيص ) چوبى است كه آتش آن را نسوزاند با آنكه آن را در آتش افكنند و بس درنگ كنند و سپس بيرون آورند در حالى كه درست است و نسوخته نصارى با اين چوب مردم را بفريبند و گويند از چوبى است كه - به اعتقاد ايشان - مسيح عليه السلام با آن بر دار شده است . با يكى از راهبان چليپايى ( صليبى ) ازين چوب بود و خلقى را بدان فريفته كرده بود . بدان خاطر ، كه آن را ساعتها از روز در آتش مىافكند سپس آن را بيرون مىكرد و آتش در آن نگرفته بود . او پيوسته اين كار مىكرد تا كه مردى از ساكنان همين شهر ، بدان راز راه برد و پاره چوبى كه با خود
--> ( 1 ) - نيز رجوع كنيد به فصل دهم همين كتاب ( سرزمينها ص 164 ) . در آنجا در ذكر رم ، يا آسياى صغير ، گويد : بندرافسيس در نزد جغرافى نويسان قديم ، به نام « افسوس » يا « ابسوس » معروف بود و چون غار اصحاب كهف ، كه ذكر آنان در قرآن آمده ، در آن بوده ، شهرتى داشته است .