أحمد بن محمد الهمذاني ( ابن الفقيه الهمذاني ) ( مترجم : ح . مسعود )

132

البلدان ( بخش مربوط به ايران ) ( فارسى )

به سوى پايگاه تخت روى آورد . اسواران دست به كمانها بردند . انوشيروان بيمناك بيدار شد . گفت : چه مىكنيد ؟ داستان را گفتند . گفت : دست از سلاح بر گيريد كه خداى ، عز و جل ، چنان نيست كه به من الهام كند كه دوازده سال از وطن خويش به در آيم و اين سدرا استوار سازم ، تا براى بندگانش پناهگاهى شود و براى مردمان اقليمش آسايشى ، آنگاه چهارپايى از چهارپايان دريا بر من چيره سازد . بدين گونه اسواران به كنار شدند . و او بدان پايهء كوهين « 1 » آمد تا بر آن بالا شد و گفت : « اى پادشاه ، من ساكنى از ساكنان اين دريابم . همانا اين سد را هفت بار بسته ديده‌ام و هفت بار ويران ديده‌ام . خداى ، عز و جل ، ما ساكنان اين دريا را آگاه كرده است كه پادشاهى ، كه روزگارش روزگار تو و رخسارش رخسار تو است ، براى بستن اين سد برانگيزد . او اين سد را ببندد تا جاودان . و تو خود همان پادشاهى . اكنون خداى ، نيكو پاداشت دهاد و بر نيكوكارى تواناييت بخشاد و روزگارت را دراز كناد و در روز هراس بزرگ ، بيمت را آرام گرداناد . » پس از اين گفتار ، در ژرفاى دريا فرو رفت . انوشيروان شهر شروان را نيز بساخت . و آن بلنجر كه داخل زمين خزر است ، بلنجر بن يافث بنا كرده است . چون انوشيروان از ساختن پايهء كوهين ، كه در دريا پيش رفته بود ، بياسود ، از چگونگى آن دريا پرسيد . گفتند : اى پادشاه اين دريا كردبيل نام دارد ، و سيصد فرسنگ در سيصد فرسنگ است . فاصلهء ما تا بيضاء خزر ، بر اين ساحل ، چهار ماه راه است . از بيضاء خزر تا سدى كه اسفنديار با آهن بسته است ، دو ماه راه است . انوشيروان گفت : ناگزير بايد از آن سد آگهى يافت . گفتند : راهى به آن نيست كه بتوان در نوشت . و در آن جايى است كه دهان شير گويند . در آن

--> ( 1 ) - مقصود همان پشت پايهء سد است كه انوشيروان تا درون دريا كشيده بود . تعبير متن ( ص 288 - 289 ) « الفند » است . الفند : پاره‌اى از كوه به درازنا . رك : السامى 476