أحمد بن محمد الهمذاني ( ابن الفقيه الهمذاني ) ( مترجم : ح . مسعود )
113
البلدان ( بخش مربوط به ايران ) ( فارسى )
در رى مردمى هستند كه بدترين فروشندگانند و حق هيچ تازه واردى رعايت نكنند . آنان با همه زشتيها پرورش يافتهاند . اين راست كه پرمكرترين و ناپاكترين كسانىاند كه ننگ و عار را زيور خود ساختند . راست نگويند و حتى يك بار راست گفتن را ننگ شمرند . و همهشان دشمن نيكانند . اگر تو شربتى آب از آنان طلبى خواهند گفت : دور شو ، از بدان دور شو . ما [ مردم رى ] جامهء عار در پوشيدهايم تا جايى كه ما را جز جامهء فضيحت و رسوايى پوشش و پوشاكى نيست . رى ، هفده روستاست . كه از آنهاست : خوار و دنباوند و ويمه و شلنبه . اينها روستاهايى است كه در آنها منبر هست . در تاريخ ايرانيان است كه چون فريدون ، بيوراسب ( ضحاك ) را از مغرب به مشرق مىآورد تا بنديش كند ، به خورهء اصفهان گذر كرد . در آنجا كسانى خواست كه تا او چاشت خورد بيوراسب را نگاه دارند و نيافت . پس گروه بسيارى از مردم گرد كرد ، باز نگهدارى او نيارستند . آنگاه فريدون او را به چندين ستون و زنجير ببست و زنجيرها را به دور كوهى بياورد و بر آن استوار بكرد و بنشست تا چاشت خورد . بيوراسب زنجيرها بكشيد و ستونها و كوه از جاى بر كند و با همان كوه به آسمان پرواز كرد . فريدون او را دنبال كرد و در شهر بهر زير كه همان رى است به او رسيد و در دم با پتكهاى آهنين كه در دست داشت بر سر او كوفت . بيوراسب بيهوش بر زمين افتاد و آن كوه كه از اصفهان آورده بود ، در رى ، در زمين جايگير شد و مشرف بر شهر بايستاد . فريدون آن كوه را نفرين كرد و از خداوند خواست كه گياهى بر