أحمد بن محمد الهمذاني ( ابن الفقيه الهمذاني ) ( مترجم : ح . مسعود )

90

البلدان ( بخش مربوط به ايران ) ( فارسى )

آمد ، و با دختر به باده‌گسارى نشست . چون مستى باده آن دو را گرفت ، بهرام روى به كنيزك جوان كرد و گفت : از من چيزى بخواه ، چشم آن دختر جوان به آهويى افتاد كه در آن نزديكى بر فراز كوهكى مىچريد و مىچميد . گفت : خواهم كه اين آهو را آماج سازى و با يك تير سم و گوش و شاخش به هم دوزى ! بهرام از اين پيشامد سرگشته شد . سپس با خود گفت چون اين كار را نكنم مردم سرزنشم كنند كه بهرام بر آوردن خواستهء يك زن نتوانست . بدين گونه دست به كمان‌گروهه برد و آهو را به تير زد . تير به گوش آهو رسيد . آهو پاى بر آورد تاثير از گوش در آورد . آن تير به سم او نيز رسيد و بدين گونه گوش و سم و شاخ آهو را به هم دوخت . از آن پس ، بهرام از جاى خاست و دختر را نيز به دم شمشير داد ، و با آن آهو ، در همان جاى ، به خاك كرد ، و بر خاك دختر و آهو صندوقى سنگى گذارد ، و داستان را به فارسى بر آن نگاره كرد ، كه آن سنگ ( ناووس ) تا به امروز به جاى مانده است . يكى از شاعران ، در اين باره ، اين ابيات برايم خواند : من از داستان بهرام و آن آهو كه در دشتهاى بى آب و سبزهء دور دست مىچميد و مىرفت در شگفتم . بهرام آن روز ، با دخترى سياه چشم بود ، دخترى كه گويى فروغ خورشيد بود كه ميان سبزه‌زارهاى سرزمينهاى غربى افتاده بود . دختر سياه چشم به بهرام گفت : بگير و آماجش ساز و بپيوند با ناوكهاى سخت دلدوز . . . سراسر گوش و سر سم آن را . اگر اين كار نكنى ، تو را اى زادهء نام آوران ، هيچ بهانه‌اى نخواهد بود . بهرام تيرى رها كرد و آنچه را دختر مىخواست به هم بپيوست * 162 ، آنگاه خشم گرفت و برخاست و با شمشير بران بر سر دختر رفت . شاعرى ديگر ، به شعرى دراز ، چنين گويد : پادشاهى كه شاهان سند و هند و معمورهء چين وى را باج گزارند ،