أحمد بن محمد الهمذاني ( ابن الفقيه الهمذاني ) ( مترجم : ح . مسعود )

79

البلدان ( بخش مربوط به ايران ) ( فارسى )

چگونگى زندگى او را با شوهر باز جست . دختر گفت : در بهترين و شادمانه ترين حاليم . شاپور چون شكيبايى دختر بديد ، با او همخوابه شد . دختر از شاپور بار بگرفت و او را پسرى بزاد . چون چهار سال بر اين حال گذشت ، روزى از روزها ، چنين شد كه در دهكده عروسى بود . و همه مرد و زن دهنشين بدان جشن رفته بودند . زن شاپور نيز به بزم آمده بود . شاپور در صحرا به سر مىآورد . چون همه در كار عروسى بودند ، در همهء روز خوراكيى براى شاپور نبردند ، تا پس از شامگاه كه زن شاپور به ياد شوى افتاد و دانست كه او را خوراكى نبرده است . در حال به خانه شد و چيزى جست تا شوى را برد . جز گرده‌اى نان ارزن چيز نيافت . آن را بر گرفت و نزديك شاپور آورد . شاپور كشت را آب مىداد و در ميانهء او و زن جويى بود . زن نتوانست تا پيش او رود . شاپور بيلى را كه با آن آبيارى همى كرد پيش آورد ، زن گرده را بر آن نهاد چون شاپور بيل پيش رو گذاشت و گرده را شكست و ديد بس زرد گونه است و بر آهن قرار يافته ، به ياد گفتهء اخترگران افتاد . گفت همانا كار من به سر رسيد و نگون بختى من به سر آمد . چون زن از نزديك او برفت ، بر خاست و خويشتن در جوى شست و شوى داد و به خانه شد و زن را فرمود تا آن انبان بياورد . زن انبان بياورد . شاپور افسر و پيراهن به در كرد و جامهء پادشاهى در پوشيد . چون پدر دختر ، او را ديد ، در برابرش دست به سينه نهاد و به خاك افتاد و او را چونانكه به پادشاهان درود گويند درود گفت . شاپور تازيانهء خويش در آورد و به پدر دختر داد و گفت : آن را بر در دهكده بياويز و به بار و بر شو و بنگر تا چى بينى . مرد فرمودهء شاپور بگزارد و باز گشت و گفت : اى پادشاه بينم كه لشكر همى آيد . بدين گونه در كمترين فرصت دسته‌هاى پراكندهء سواران ، از هر سوى آمدند . و شاپور را جستند . هر سوار چون تازيانه را مىنگريست ، فرود مىآمد و به خاك مىافتاد . چون همهء سپاه گرد آمدند ، شاپور بر تخت نشست ، و با وزيران و بزرگان مردم ، رنجهايى كه در اين مدت ديده بود ، بگفت .