عزيز الدين النسفي ( مترجم : دهشيرى )
120
مجموعه رسائل ( كتاب الإنسان الكامل ) ( فارسى )
جسم است ، پس جسم آدمى هم مغرب و هم مشرق باشد ، و روح انسانى ذو القرنين است ، يكشاخ وى نزول است ، و يكشاخ ديگر عروج است . و اين ذو القرنين چون به مغرب 100 رسيد ، آفتاب را ديد كه در چشمهء گرم غروب مىكند « حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْماً » . و اين چشمهء گرم جسم آدمى است . ( 28 ) اى درويش ! جسم آدمى تا گرم است ، و حرارت غريزى دارد ، آفتاب روح در وى نزول مىكند ، و در وى مىباشد تا آنگاه كه سرد شود ، و حرارت غريزى در وى نماند . چون سرد مىشود ، آفتاب روح از وى عروج مىكند . پس آفتاب روح در چشمهء گرم نزول مىكند ، و از چشمهء سرد عروج مىكند . و اين ذو القرنين در مغرب قومى را بيافت كه بهغايت ضعيف ، و ناتوان ، و بهغايت نادان و بىخبر بودند ، در تاريكى مانده و از روشنايى بىبهره و بىنصيب بودند . و چون به مشرق رسيد ، قومى را ديد كه بهغايت قوى و توانا ، و بهغايت دانا و باخبر بودند ، از تاريكى بيرون آمده ، و به روشنايى رسيده « حَتَّى إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَطْلُعُ عَلى قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً » . 101 ( 29 ) اى درويش ! آن قوم كه در مغرب يافت ، و اين قوم كه در مشرق ديد ، جمله صفات روحانى و صفات جسمانى بودند و مىگويند كه ذو القرنين به جهان تاريك رفت . جهان تاريك جسم است ، و آب حيات علم است . چون مغرب و مشرق را دانستى ، اكنون بدانكه مغرب سدّى است ، و مشرق هم سدّى است ، و ميان مشرق و مغرب بين السدّين است . و بين السدّين مشتمل است تمام عمر را . و در ميان اين دو سدّ قومى را يافت . و آن قوم از ياجوج و مأجوج شكايت كردند ، و ياجوج و مأجوج شهوت و غضباند ، و شهوت و غضباند كه فساد مىكنند ، و در خرابى مىكوشند . و آن قوم كه از ياجوج و مأجوج شكايت كردند ، صفات روحانى و قوتهاى عقلى بودند . ذو القرنين با اينان مىگويد كه شما مرا يارى دهيد به قوّت ، تا من ميان شما و ياجوج و مأجوج سدّى پيدا كنم « آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ » . حديد عبارت از سختى و راستى و ثبات است ، و قهر و منع نفس است . و اگر اين عبارت را فهم نكردى بهعبارتى ديگر بگويم . ( 30 ) اى درويش ! هركه طريق رياضات و مجاهدات پيش گيرد با مرد دانا ، و در صحبت دانا ، ظاهر و باطن وى راست شود . چون ظاهر و باطن سالك راست شد ، كار سالك تمام گشت ، يعنى ظاهر همچون باطن پاك شود ، و راست گردد ، كه تا ظاهر راست