فريد الدين العطار النيسابوري
16
تذكره الأولياء ( فارسى )
است ، و اگر حاضر است ، در مشاهدهء حاضر نام او بردن ترك حرمت است » . و روزى سخن مىگفت ، يكى برخاست و گفت : « در فهم آن نمىرسم » . گفت : « طاعت هفتادساله در زير پاى نه » . گفت : « نهادم و نمىرسم » . گفت : « سر زير پاى نه . اگر نرسى ، جرم از من دان » . و يكى در مجلس ، جنيد را بسى مدح گفت . جنيد گفت : « اين كه تو مىگويى ، مرا هيچ نيست . تو ذكر خداى مىكنى و ثنا او را مىگويى » . نقل است كه يكى در مجلس او برخاست و گفت : « دل كدام وقت خوش بود ؟ » . گفت : « آن وقت كه او دل بود » . و يكى پانصد دينار پيش جنيد آورد . گفت : « به غير از اين چيزى ديگر دارى ؟ » . گفت : « بسيار » . گفت : « ديگرت مىبايد ؟ » . گفت : « بايد » . گفت : « بردار كه تو بدين اولاترى ، كه من هيچ ندارم و مرا نمىبايد » . نقل است كه جنيد از جامع بيرون مىآمد بعد از نماز ، و خلق بسيار ديد . جنيد روى به اصحاب كرد و گفت : « اين همه حشو بهشتاند . امّا همنشينى حق را قومى ديگراند » . نقل است كه مردى در مجلس جنيد برخاست و سؤال كرد . جنيد را در خاطر آمد كه : اين مرد تندرست است و كسب تواند كرد . سؤال چرا مىكند ؟ و اين مذلّت بر خود چرا مىنهد ؟ آن شب در خواب ديد كه طبقى سر پوشيده در پيش او نهادند و او را گفتند : « بخور » . چون سرپوش برداشت ، سائل را ديد مرده و بر آن طبق نهاده . گفت : « من گوشت مرده نخورم » . گفتند : « پس چرا دى مىخوردى در مسجد ؟ » . جنيد دانست كه غيبت كرده است به دل ، و او را به خاطرى بگيرند . گفت : « از هيبت آن بيدار شدم و طهارت كردم و دو ركعت نماز گزاردم و به طلب درويش رفتم . او را ديدم بر لب دجله و از آن تره ريزهها كه شسته بودند از سر آب مىگرفت و مىخورد . سر برآورد و مرا ديد كه پيش او رفتم . گفت : اى جنيد توبه نكردى از آنچه در حقّ ما انديشيدى ؟ گفتم : كردم . گفت : اكنون برو ، و هو الّذى يقبل التّوبة عن عباده ، و اين توبهء خاطر نگه دار » . نقل است كه گفت : اخلاص از حجّامى آموختم . وقتى به مكّه بودم . حجّامى موى خواجهيى راست مىكرد . گفتم : « از براى خداى موى من توانى