فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

300

چهارده رساله ( فارسى )

بدانك هر قومى را اصطلاحى است قومى مرجح خوانند از براى آنكه ترجيح وجود بر عدم او مىنهد و قومى مقتضى خوانند از براى آنكه اقتضاى آن كرد كه عالم بوجود آيد و قومى خالق خوانند از براى آنكه او آفريد عالم را و قرآن مجيد عزّ قائله ( ميفرمايد كه ) بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ خواند از براى آنكه بىآلتى « 1 » آفريد و بآلت حاجت نبود و اين نامها به نسبت با خلق ميگردد و الا خدا يكى است و تغيير در ذات پاك او جلّ جلاله راه نيابد هميشه همچنين خواهد بودن و تغيير و تبديل كه هست با خلق تعلق دارد . فصل هفتم چون بدانستى كه عالم ممكن است فى نفسه خود به خود پديد نيامد و آفريدگار او خداست جل جلاله اكنون بدانك خداى تعالى واجب الوجود است يعنى كه هميشه بود و وجود او به خود است پس هميشه باشد و بدانك فرق است ميان وجوبى كه به خود باشد و ميان وجوبى كه به غير باشد و هرچه به خود واجب است آن قديم است و هرچه بغيرى واجب است محدث و نيز هرچه به خود واجب است به خود قائم است و بغيرى محتاج نباشد و هرچه بغيرى واجب است بغيرى قائم است و بغيرى محتاج است و چون خداى تعالى به خود واجب است قديم است و چون به خود قائم است به ديگرى محتاج نيست و محدث نيست . و بدانك خلق جهان كه در آفرينش و آفريدگار سخن بسيار گفته‌اند « 2 » و من بر دو صنف اقتصار خواهم كرد صنفى كه ايشان را فلاسفه ميگويند گفتند كه حق سبحانه تعالى اول چيزى كه بيافريد ملكى بود كه آن را عقل اول خوانند چنان كه پيغمبر ( ص ) ميفرمايد كه اول ما خلق الله العقل و آن ملك را سه جهت بود كه آن را سه نام بود يكى بمعرفت خداى تعالى تعلق دارد و يكى بمعرفت خود و يكى بامكان خود تعلّق دارد و آن جهت كه بمعرفت حق تعالى تعلّق دارد شريفتر است بدان ملكى ديگر بيافريد بدان جهت كه بامكان خود تعلّق دارد خسيس‌ترست ديگر جسمى بيافريد و آن فلكى است و بدان جهت كه بمعرفت حقتعالى تعلق دارد و آن وسط است « 3 » جان اين فلك بيافريد و آن را نفس خوانند و اين ملك دوم را همچنين سه جهت بود يكى بملك اول تعلق داشت و يكى

--> ( 1 ) - بىماده ( 2 ) - سخن گويند بسيارند ( 3 ) - واسط است جان اين فلك را