فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

298

چهارده رساله ( فارسى )

معرفتى حاصل كند و به قدر سير و سلوك خود قرب آن حضرت بيابد چنان كه انبيا عليهم السلام كه هر يكى را خاص معراجى و قربتى بود كه آن ديگر را نبود و هر يكى به تشريف تكريمى و خلعتى مكرّم و مشرف شدند پيغمبر ما را صلى اللّه عليه و آله و سلّم آن بزرگوارى بود كه بشنيد « 1 » و نگفت ( و موسى را عليه السّلام آن بزرگوارى « 2 » بود كه بشنيد و بگفت ) ابراهيم را عليه السلام آن قربت بود كه جبرئيل ( ع ) در ميان نميگنجيد اما اليك فلا و هر يكى را مرتبتى بود كه اگر بر شمارم روزگار بايد و از حضرت امير المؤمنين مرتضى ( ع ) پرسيدند هل رايت ربك قال لا أعبد ربّا لم اره و با يزيد گفت ان الله تعالى توّجنى بتاج كرامته ثم نادانى حبيبى إليّ و حلاج گفت رايت حبيبى به عين قلبى فقال من انت قلت انت « 3 » و ديگر صحابه و مشايخ هر يكى را مقامى « 4 » بوده است كه ياد كردن آن طول « 5 » دارد پس هر كه نفس خود را بشناخت به قدر استعداد نفس او را از معرفت حق تعالى نصيبى باشد و چندانك رياضت بيشتر كشد باستكمال نزديك‌تر گردد و معرفت زيادتر شود و مثال اين چنان باشد كه نور آفتاب بهر خانه به مقدار روزن آن خانه ميتابد مثلا در سراى پادشاهى كه صحنى عظيم دارد و روزنهاى فراخ پيش از آن تابد كه در خانه پير زنى درويش كه صحنى كوچك دارد و روزنى كوچك « 6 » و در صحرائى كه صد در صد يا هزار در هزار باشد بيش از آن تابد كه در سراى پادشاهى كه ده در ده باشد يا بيست در بيست و با اين همه نور آفتاب بيش ازين همه است بلك همه جهان پر شود و هنوز هزار چندان ديگر مانده باشد اكنون بدان كه معرفت نفس از آن قدر كه درين مختصر شرح داديم اگر حاصل توانى كردن و ترا آن قريحه هست كه اين فهم « 7 » پيش‌گيرى و بسر برى در فصل ششم گوش دار و خاطر برگمار تا از معرفت حق آن قدر كه لايق اين مختصر باشد شرح دهيم و اگر ترا آن قريحه نيست و فصل دويم و سيوم و چهارم و رمزها كه گفته‌ايم بحث شافى نكرده در ششم هيچ خوض مكن كه ترا در آن هيچ بهره نيست . فصل ششم اكنون بدانك هر چه آفريده است و جز خداى عز و جل است از

--> ( 1 ) - بديد و بگفت ( 2 ) - رتبت ( 3 ) - فقلت من انت قال انا ؟ ! ( 4 ) - احوالى ( 5 ) - دراز نائى ( 6 ) - تنگ ( 7 ) - مهم