فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
294
چهارده رساله ( فارسى )
ضعيف بعد از ادراك قوى نتوانستى كردن چنان كه حواس كه بعد از قوى ضعيف را درنيابد چون ديده مثلا كه در آفتاب روشن نگاه كند اگر در خانه آيد خانه را نه بيند و خانه او را تاريك نمايد « 1 » فصل سيوم اكنون بدانك تو خود را گم كردهء و نميدانى كه چيستى گاه به بدن حوالت ميكنى و ميگوئى كه من اين بدنم و گاه چون صفائى باشد اين قدر درمىيابى كه به شك مىافتى كه من اين بدن هستم يا نه و اين بدنم و يا چيزى ديگر فى الجمله هيچ نميدانى و تو از اينهمه كه مىانديشى هيچ نيستى و تو وراى اينهمهء و همه از آنست كه خداى تعالى را فراموش كردهاى نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ و در جائى ديگر نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ لا جرم خود را نيز فراموش كردهء و اگر خداى را ياد كردى و گفتى آن خدائى كه مرا بيافريد بدين شكل و بدين زيركى بزرگ خدائى باشد و من پيش ازين نبودم پس ببودم و و پس از اين نباشم پس بودن من ببازى نيست گوئى كه مرا از چه آفريد و چرا آفريد و كجا آفريد از كجا آمدم و بكجا خواهم شد بو كه طلبى در نهاد تو پديد آيد « 2 » و ببركت آنكه تو خداى را ياد كردى خود را يافتى و بدانستى و عجب اينست كه خود را در خود گم كرده و از جاى دور طلب ميكنى همچنانكه آن مرد كه بر خر نشسته بود و خر را طلب ميكرد . حكايت من در ولايت يمن بودم در جائى كه آن را صنعاء ميگويند پيرى را ديدم سخت نورانى سر برهنه و پاى برهنه ميدويد چون مرا بديد بخنديد و گفت امشب خوابى عظيم « 3 » ديدم بيا تا با تو بگويم من پيش آن پير رفتم مرا گفت من امشب لحظهء در خواب شدم جائى عجب ديدم چنان كه وصف آن نميتوانم كرد و در آن ميان شخصى را ديدم كه بحسن او هرگز نديده بودم و نشنيده چون در او نگاه كردم از غايت جمال او مدهوش شدم فرياد از من بر آمد گفتم كه نبايد كه ناگاه برود و من در حيرت او بمانم بجستم و هر دو گوش وى بگرفتم محكم در او آويختم و چون بيدار شدم هر دو گوش خود را در دست خود ديدم پس از آن گفتم آه من هذا هذا حجابى و اشارت به بدن خود ميكرد
--> ( 1 ) - خانه تاريك بماند ( 2 ) - در ذات تو پديد آمدى ( 3 ) - عجب