فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
285
چهارده رساله ( فارسى )
و اگر او نبودى ما حكم نتوانستيم كردن كه اين سفيد است و آن سياه يا اين شيرين است و آن ترش پس اين قوتى است كه حكم به دو تعلق گيرد « 1 » و هر حسّى كه هست بيش از يك چيز در نتواند يافتن و لا بدست اين حاكم را كه حكم مىكند بر دو صورت حضور هر دو صورت دريابد و چون كسى پارهء چوب در آتش مىدارد « 2 » تا سرخ شود بعد از آن آن را بگرداند از آن دايرهء حاصل شود و آن از آنست كه ديده اول نقطه كه بديد بحسّ مشترك سپرد و چون حسّ مشترك اول را نگاه ميدارد و همچنين ديده نقطه دويم را به دو سپارد و نقطه سوم را مىبيند تا از آنجا دايره حاصل شود ديده چيزى ميتواند ديد كه برابر او باشد و هرچه از ديده بگردد ديده در آن نرسد پس جامع اينهمه حسّ مشترك است . دويم خيال است و آن قوتى است مرتّب كرده در آخر تجويف اول دماغ و او خزينهدار حسّ مشترك است و حس مشترك صورت را زود قبول كند اما دير نگاه نتواند داشت زيرا كه رطوبت بر او غالب است پس هرچه حس مشترك بستاند به خيال سپارد و خيال آن را نگاه ميدارد . سيوم وهم است و آن قوتى است مرتّب كرده در تجويف اوسط دماغ و اوست كه در حيوانات حكم كند بر جزويات و گوسفند ادراك معنى كه در گرك است به دو ميتواند كرد و آن سبب گريختن گوسفندست از گرك . « 3 »
--> ( 1 ) - دارد ( 2 ) - نهد ( 3 ) - قال بعض المحققين اعلم ان جوهر الوهم بعينه هو جوهر العقل و مدركاته بعينها مدركات العقل و الفرق بينهما بالقصور و الكمال فما دامت القوة العقلية ناقصة كانت ذات علاقة بالمواد الحسية متنكسة النظر اليها لا تدرك المعانى الا متعلقة بالمواد مضافة اليها و ربما تذهل عن الاحكام الحسى لضعفها و غلبة الحواس و المحسوسات عليها فيحكم على غير المحسوس فما دامت فى هذا المقام اطلق عليها اسم الوهم فاذا استقام و قوى صار الوهم عقلا و خلص من الزيغ و الضلال و الآفة و الوبال