فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

278

چهارده رساله ( فارسى )

جسم پديد آيد و چون سه جوهر فرد را بر پهلوى يكديگر نهند آن جوهر كه در ميان افتاده است اگر حجاب مىكند چنانك اين هر دو جوهر كه بهر دو طرفند مماسّ يكديگر نميشوند و به يكديگر نميرسند جوهر ميانين را دو طرف پديد آيد طرفى تعلّق بجوهرى دارد كه بر جانب راست است و طرفى تعلّق دارد بجوهرى كه بر جانب چپ است و آن دو جوهر كنارين را هر يك دو طرف پديد آيد طرفى تعلّق بجوهر ميانين دارد و طرفى تعلق بجوهرى ديگر و هر چيز كه از آن « 1 » دو طرف باشد و تأليف پذيرد پاره توان كرد و اگر آن جوهر كه در ميانه است حجاب نميكند و هر دو كنارش « 2 » بهم ميرسند تداخل باشد و اگر صد هزار جوهر بر هم نهند در يكديگر ميروند و حجاب نكنند جسم مصوّر نشود و وجود جسم محال باشد . بدانك تداخل ممتنع آن باشد كه مكانى كه بيش از يك چيز درو نگنجد دو چيز را بس باشد چنان كه مثلا شخصى در جائى نشسته باشد شخصى ديگر بيايد و هم در آنجاى نشيند چنانك مزاحم اين شخص ديگر نشود و اين جاى هم چنانك يكى را بس باشد هر دو را بس بود و در طول و عرض نيفزايد و مقدارش زيادت نشود و اين محال است . بدانك ارباب حقيقت چون حكم كرده باشند بر چيزى اوّل حقيقت آن چيز بدست آورده‌اند و بعد از آن نظر كرده‌اند در وجوب و امكان و امتناع او بديده‌اند كه چه « 3 » اقتضا مىكند پس بر آن منوال برفته و بر استقرا اعتماد نكرده‌اند و استقرا آن باشد كه هر چه در بعضى يابند در كل همان حكم كنند چنانك كسى گويد كه هر حيوانى كه در آتش رود چون لحظهء درنگ كند بسوزد و حكم جزم ميكنند بر جمله حيوانات بسوختن و روا باشد كه سمندر را نديده باشد كه او را آتش نتواند سوختن يا گويد كه همه حيوانات چون چيزى خورند فكّ زيرين ايشان بجنبد و روا بود كه نهنگ را نديده باشد كه در وقت خائيدن فكّ بالائين او جنبد و نيز هر صفتى كه در چيزى « 4 » باشد از براى خاصيّت آن چيز باشد نه براى شركتى كه او را باشد در معنى عام همچنانكه گرمى آتش براى آنست كه او آتش است نه براى آنكه او جسم

--> ( 1 ) - ذو طرفين ( 2 ) - كنارين ( 3 ) - چون ( 4 ) - چيزى را