فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
274
چهارده رساله ( فارسى )
بعالم ارواح كنم و ابتدا به كلمه چند كنم « 1 » و چنان كه كاتب را تا دوات و قلم و كاغذ و دست نبود نتواند نوشت « 2 » خوانندهء اين مجموع هم تا اين كلمه چند نيك بحث نكند واقف بسر معانيش نشود . اكنون بدانك لفظى را كه شامل دو سه معنى شود كلّى خوانند چنانك حيوان مثلا بر آدمى افتد و بر پيل و مرغ و ماهى و غير هم و آن جماعت « 3 » كه بر شمرديم در حيوانى با يكديگر شريكند هم بلفظ و هم بمعنى چنانك تو اگر مرغى را بينى كه ديگر « 4 » نديده باشى حكم كنى كه آن حيوان است ( اگر شركتشان بنام تنها بودى چون بر يكى حكم كردى كه حيوان است بر ديگرى حكم نتوانستى كردن ) « 5 » پس چون بر همه حكم ميكنى كه حيوان است از آن است كه شركتشان هم در نام است و هم در معنى آن معنى كه دلالت حيوانى مىكند در همه جا مىيابى اما اگر يكى را بينى كه زيد نام است بر دويم حكم نتوانى كرد كه زيد باشد بود بلكه « 6 » عمرو باشد يا خالد و زيد او را اسم علم است كه نهادهاند و معنى درو نيست كه آن معنى دلالت كند كه بايد زيد باشد و امّا لفظى كه بر يك معنى بيش نيفتد آن را جزوى گويند همچنانك گوئى اين مرد و آن ديوار هر چه بوى اشاره كنى و وجود كلّى جز در ذهن حاصل نيايد زيرا كه بيرون ذهن هر چيزى را هويّتى هست چنانك ديگرى را در آن شركت نيست و نيز بدانك چون خواهى كه چيزى را ادراك كنى بايد كه صورت آن چيز را چنان كه هست در دهن خود حاصل كنى كه اگر به خلاف آن چيزى حاصل شده باشد آن چيز را چنانك هست ندانسته باشى مثلا اگر خواهى كه آسمان را ادراك كنى بايد كه صورت آسمان در ذهن خود حاصل كنى كه اگر صورت زمين كنى آسمان را ندانسته باشى و چون صورت آسمان در ذهن تو حاصل شد بايد كه بدانى كه آن ذات آسمان نيست كه در ذهن تو حاصل آمده است كه ذات آسمان را از آنجايگه كه هست برنداشته و در ذهن خود ننهادهء بل صورتى مطلق كلّى در ذهن حاصل كردهء كه آن صورت مطابق جملهء صور آسمانهاست و آن صورت مطلق كلّى را ببايد كه مقدارى نباشد كه اگر درو مقدار باشد مطابق جمله
--> ( 1 ) - كردم ( 2 ) - نبشتن . كتابت نتواند كردن . مجلس ( 3 ) - و غيره و اينها ( 4 ) - هرگز ( 5 ) - مطابق نسخه مجلس زايدست ( 6 ) - بوك عمرو بود