فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
257
چهارده رساله ( فارسى )
على الولا معدوم ميشوند پس او را همه نيست و نيز گفتند كه امروز آخر همه روزهاء رفته است پس روزهاء گذشته را چون آخر باشد اول باشد و اين خطاست زيرا كه امروز آخر روزهاست نه بدان معنى كه آخرى است كه بعد ازو چيزى ديگر نباشد بلك آخرى است كه بعد ازو ما لا يتناهى خواهد بود و همچنانك امروز اول ابدست و ابد آخر ندارد و آخر ازل است و ازل اول ندارد و نيز گفتند كه اگر حوادث اوّل ندارد هر حادثى موقوف باشد بما لا يتناهى و هر چه بر ما لا يتناهى موقوف باشد هرگز واقع نشود و اين نيز وجهى ندارد گه چون گويند كه فلان بر به همان موقوف است آن خواهند كه هر دو در مستقبل خواهند بود و يكى آنگاه حاصل شود كه ديگرى حاصل شده باشد و هرج او را تو در مستقبل فرض كنى ميان تو و او عددى متناهى باشد و چيزى بر ما لا يتناهى كه در مستقبل خواهد بود موقوف نشود و اگر بدين توقف آن خواهند كه هر يكى از حوادث ماضى نتواند بود الّا از پس حوادث ما لا يتناهى در ماضى اين محل نزاع است حجت را نشايد و آنچه گويند ما حركات ماضى را يك بار بىعددى نامتناهى بگيريم و يك بار با آن عدد غير متناهى و هر دو سلسله را بر هم تطبيق كنيم يا ناقص بايستد و زايد بر متناهى بمتناهى بيفزايد و زايد بر متناهى بمتناهى باشد حجّتى باطل است زيرا كه اجتماع حركات ماضيه مترتبه و استعادت آن فرضى محال است و هرج بر محالى بنا كنند از آن وجه كه محال است محال باشد و برهان نهايت كه گفتيم در جايى راست آيد كه اجتماع اعداد و ترتيب باشد امّا اگر ترتيب بىاجتماع بود همچو حركات فلك و غير آن يا اجتماع بىترتيب بود همچو نفوس ناطقه گذشتگان بىنهايت شايند كه باشند و اين برهان در آنجا راست نيايد زيراك حركات را اجتماع نيست پس سلسلهء آن موجود نشود و نفوس را ترتيب نيست هم سلسله ندارد و قضا علم وحدانى حق است سبحانه و تعالى و قدر تفصيل قضاء اول است و احاطت محرّكات بآحاد كائنات و ضبط جمله احوال و اوقات آن بر تفصيل جزويات چنانك بگوئيم و شر چيزى نيست موجود بلكه يا عدم چيزى است يا عدم كمال چيزى و انگشت زايد كه شر گيرند از بهر آن گيرند كه هيأت حسن از دست مىبرد كه چيزى كه غيرى را زيان ندارد و خود را هم زيان ندارد پس شر نباشد و بعضى چيزها را كه شر